شبهای احیاء در کوچه های بام

     دوستم حسین زنگ می زند و از من می خواهد طبق برنامه سالهای پیش پای سخنرانی حاج آقا بنشینیم. قبول می کنم؛ چرا که این یک برنامه نانوشته از سالهای دور بین من و حسین و مرتضی است تا شبهای قدر دور هم باشیم. اگرچه من در جمع آنها حضور دارم، اما صفای دوران گذشته چنین شبهایی، مرا تا کوچه های "بام" با خود همراه می کند و در خیالات خودم از فضای معنوی و بی نظیر آنجا استفاده می کنم.

     راهی مسجد می شوم به قصد احیای این شبهای باشکوه. کوچه ها باریک و خاکی و تاریک اند، ولی ته مانده رمق مهتاب، آنقدر جان دارد که دست اندازها و کلوخ ها را نشان دهد، وانگهی من هنوز نوجوانم و چشمان تیزبینی دارم که شدت بینایی آنها به قدر یک دوربین 200 مگاپیکسلی کار می کنند. راه رفتن روی سنگریزه ها و کوچه های خاکی را بیشتر دوست دارم تا خیابان های یکدست و بی چالش آسفالت و موزاییکی را.

     مادر با چادر شبیه آسمان پر ستاره اش که به کمر بسته، کوچه خاکی منتهی به مسجد جامع را آب پاشی می کند. او معتقد است که با این کار به آمد و شد شب زنده داران کمک می کند. بوی خاک نم خورده به راحتی می تواند با جادویی ترین عطر و ادکلن های فرانسوی برابری کند و با اختلاف بسیار بالایی اول شود. از در حیاط که خارج می شوم، برای دقایقی توقف می کنم. هم می خواهم در زیر مهتاب چهره زیبای مادر را به تماشا بنشینم، هم به اخلاص او غبطه بخورم که با چه انگیزه خیری کوچه را تمیز می کند!

      به دیوار منزلمان تکیه داده ام که بوی خاک را بیشتر داخل شش هایم بفرستم. از کنارش که رد می شوم صدایم می کند و می گوید: پسرم قلب تو پاک است، برای همه ما دعا کن، برای همسایگان مان، برای آنهایی که سالها پیش در جمع ما حضور داشتند و اکنون از میان ما رفته اند، برای سلامتی برادرت مهدی که در جبهه ها در حال جنگ است، برای پیروزی رزمندگان، برای شفای مریضان، برای عاقبت بخیری خودمان و ... من که خجالت می کشم پاسخی بدهم؛ چرا که او خود مادر است و قلب مهربان و پاکی دارد، از من برای دعا کردن دعوت می کند؟

ورودی مسجد جامع بام/ دهه 50 شمسی/ صدهزاران/ حسین نصرتی

ورودی مسجد جامع بام در دهه 50 و اوایل دهه 60 شمسی    

         به آرامی چادرش را لمس کرده، از کنارش عبور می کنم و داخل مسجد می شوم. سعی می کنم گوشه خلوتی که دور از چشم اهالی مسجد باشد را بیابم و آنجا نماز و دعا و قرآن بخوانم. قرآن را باز می کنم و سوره ای را قرائت می کنم. صدای پدرم، صدای خاصی است. با الحانی حزین نماز می خواند و مدام الهی العفو الهی العفو می گوید. من کار خودم را می کنم. پس از آن با تسبیح فراوان ذکر می گویم. پیشانی بر مهر می گذارم و خیلی طولانی در حالت سجده مناجات می کنم. اینطوری تمرکز بهتری پیدا می کنم. بعد که خسته می شوم و می بینم مانده تا اذان، بر می خیزم و دو رکعت نماز بجای می آورم. اما برای چه کسی؟

     برای خودم اصلا" دوست ندارم. کسی را بیاورم وسط. مادرم که سر مسیر مسجد، راه را به من نشان داد! از درگذشتگان شروع می کنم، چرا که این گروه خاموش و بی آزارند. با بابا بزرگ شروع می کنم که یک طرفش سکته کرده بود و یاد بعد از ظهرهای تابستان می افتم که مدام در سایه دیوار می نشست و روزگار سپری می کرد. او پاسخگوی مشتریان مغازه کوزه فروشی پدرم هم بود. خوش تیپی و خوش پوشی و مرتب بودن او همیشه برایم جالب بود. حاج حسن راستگو همیشه کار مردم را راه می انداخت. هر کاری که از دستش بر می آمد دریغ نمی کرد.

     سرم را بالا می آورم و دلم برای مهدی تنگ می شود. یاد آن دوچرخه آبی 28 می افتم که خیلی با سلیقه نوارپیچش کرده بود و مرا روی میله های جلو می نشاند و بی هدف دور دور می کرد. همسایه روبروی ما مرحوم رمضانعلی کریمی نیز انسان شریف و فوق العاده ای بود. سعدی و حافظ خوانی اش در سرم می پیچد و یادش می کنم. سر از سجده بر می دارم، باز یاد بابایم می افتم. عرق چین قهوه ای و آبگوشت شبش همه و همه توی سرم می پیچند.

     آن گوشه مسجد یکی اذان می گوید، کمی جلوتر هم پدرم شروع به اذان گفتن می کند، آنطرف تر حاج غلامحسین، عباس نخودی هم پشت سرم در لابلای همهمه ها اذان می گوید، حالت روحانی باشکوهی است، احساس می کنم دعاهایم به اجابت مقرون شده اند. فانوس ها روشن می شوند و هرکسی به دیگری می گوید التماس دعا. عجب شبی بود، این شب نوزدهم!

/ 6 نظر / 45 بازدید
محسن عالی

سلام.خداوند همه مادران رابیامرزد.حسین اقای عزیز شبهای قدر التماس دعا

محمد

خوش بحالتان با این خاطرات زیبایتان. قطعا دعاهایتان به اجابت مقرون بوده اند. این صفا و ااخلاصی که شما توصیف کردید، غیر از این نیست.

رضایی

هرکسی با خواندن چنین خاطراتی به صفا و صمیمیت پیشینیان غبطه می خورد.

صبا سادات

سلام،خاطره بسیار زیبایی بود ، قلمتان هم زیبا می نویسد ، تشکر ، ان شاءالله تا به این لحظه کمال استفاده رو برده باشید و ببرید و این بنده حقیر رو نیز در این شب ها از یاد نبرید ، موفق باشید ، قلمتان روان و جاودانه ، یا علی ، التماس دعا

هاشمی

تا جایی که حافظه من هم یاری میداد در کودکی مسجد جامع قدیم را به خاطر دارم یک مسجدی با بنای کاهگلی و دراز ولی این در را دقت نکردم و به خاطر ندارمش به هر حال جالب بود

صبا سادات

سلام ، دوست گرامی ، تشکر از حضورتون ، ممنون ، موفق باشید و پایدار ، یا علی ، التماس دعا