بام کاه گلی

     پاییز که می شد، خاک رس می آوردیم تا کاه گل درست کنیم. دو سه روزی این کار طول می کشید. یک نفر در محل معدن خاک رس در جنوب بام، و نفر دیگر پشت چارپا تا بار را در حیاط یا در کوچه خالی کند. روز بعد خاک را با کاه قاطی می کردیم، آنقدر با پا لگد می کردیم تا کاهگل درست شود. وقتی این کار طاقت فرسا به پایان می رسید، این ملات را باید با ظرفی در کف پشت بام می ریختیم و با ماله آن را صاف می کردیم تا لایه ای سطح آن را بپوشاند. با این کار خیالمان راحت می شد که زمستان ایمنی خواهیم داشت و از آب چکه خبری نیست. این یعنی اینکه ما به اصل مراقبت پی برده بودیم و دائم خودمان را به روز می کردیم. مراقبت با خانه و محل سکونت معنی می داد. باید مراقب جسم و جان خانه می بودیم تا سکونت در آن معنی پیدا می کرد. 

     نزدیک عید که می شد باز هم کاری جدید. به مخزن گچ سفید در "قزل بل" می رفتیم، به اندازه نیازمان سنگهایی را با چارپا به حیاط منتقل می کردیم. پدر آنها را در کوره دست ساز می پخت تا به گچ معمولی تبدیل کند. پس از این فرایند مادرآن را در ظرفی می ریخت و با آب حل می کرد و آن را با جاروی رشتی به در و دیوار و سقف می مالید تا سفید و نو نوار شود. این کار یعنی اینکه زندگی جاری بود؛ یعنی اینکه به در و دیوار و حیاط و گل و باغچه و مرغها و چارپا و کبوتر و ... رسیدگی می کردیم.

     اما دیگر از این خاطرات به یادماندنی خبری نیست. مرور زمان و ورود تکنولوژی و فناوریهای جدید، اصل مراقبت را از زندگی های ما حذف کرده است. بجای آن همه کار و تلاش و کوشش و زیبایی، اکنون کف اتاقها سرامیک و سنگ شده اند، دیوارها سفید و براق، و پنجره ها هم یو پی وی سی... خانه ها دیگر هیچ وقت پیر نمی شوند؛ مخصوصا" که پشت آن را ایزوگام کرده ایم، دیگر تا آخر عمرمان هیچ نیازی به بازسازی ندارند؛ مگر آنکه خودمان با دست خودمان روزی مرگ آن را رقم بزنیم. این در معنای ما یعنی رفاه و آسایش، اما در معنای صاحبان منازل دیروز یعنی خداحافظی و بی مراقبتی!

     این روزها آدم ها چون از خانه هایشان مراقبت نمی کنند برای همین به آنها دل نمی بندند. این مراقبت است که دلبستگی می آورد و حس خوب زندگی را در وجودمان زنده و جاوید نگه می دارد. این خانه، خانه من است، آن درخت توتی را که کاشته ام، الان به بار نشسته. درخت گردوی حیاط امسال بار خوبی داده. امسال بارندگی زیاد بود و نم به کندوخانه مان زده. باید از سر در ورودی منزلمان پتویی آویزان کنم تا سوز سرما از زوار در  به داخل منزل نفوذ نکند، قرنیز اتاق اندرونی را مورچه ها سوراخ کرده اند و ... با این همه ویژگی آن موقع باید مواظب خانه مان می بودیم.

     اما اکنون چه؟ همان خانه را خراب کرده ایم و با آهن و سیمان و مصالح روز، جای آن منزلی نو بنا کرده ایم که اگر حتی سالی هم در آن را باز نکنیم، اتفاق خاصی نمی افتد. معنی آن این است که دیگر دلبستگی معنایی ندارد. حتی اگر درخت چنار کنار پیاده رو روبروی مسجد جامع بام هم خشک شود، چه اهمیتی دارد. برای همین است که رابطه ها کم رنگ و ضعیف شده اند. یک روز به خودمان می آییم و می بینیم که باغچه خشک شده، درخت گردو و توت و چنار هم همینطور. مورچه ها در خانه رژه می روند، خانه سرد و بی روح است. آن وقت دیگر دیر شده. دیگر اصلا" نمی شود آب رفته را به جوی باز گرداند، درخت توت و گردو و چنار و بوته گل محمدی باغچه که خشک شده اند را دیگر نمی شود به چرخه حیات بازگرداند!

     خانه های بدون مراقبت زود از بین می روند. ما ماهها و سالهاست که در راهیم و هر چه می رویم به خانه مان نمی رسیم. شکل زندگی ها عوض شده، به آسایش رسیده ایم، اما به آرامش هرگز!

/ 5 نظر / 128 بازدید
هاشمی

خوب به یاد کاهگلهای پاییزی انداختی ما را الان هم بوی کاهگل ها دوباره به مشامم حس کردم

مهدی

معلوم میشه علاقه‌ی شما به بام خیلی عمیقه. یادداشت هاتون که راجع به بام مینویسید احساساتی تر از بقیه است. خواننده هم بیشتر همذات پنداری میکند. به خصوص اگر پیش تر، خودش نگران

حاجی زاده

یاد ان دوران بخیر روزهای باصفایی بود ما هم گوشه کناری از این سختی ها را در بام دیدیم و احساس کردیم هنوز یک خانه گاه گلی کوچکی داریم که با پاشیدن اب بر روی دیوار هایش حس خانه های قدیم در وجودمان زنده میشود در تابستان هوای داخل اتاق خنک می باشد و در زمستان سرد سرد ... ...

محمود

سلام حاجی وقت بخیر دست شما درد نکند ما را به یاد گذشته های نه چندان دور انداختی خاک آوردن با چهار پا و کلنگ زدن آن خاک های رس محکم کاه گل درست کردن کار سختی بود ولی در عوض برای ما شیرین بود باهم بودن و در کنار هم زیستن یادش بخیر

محمدی

وای بوی کاهگل! خیلی قشنگه.