همه خانه های من

     محل کارها همیشه خانه دوم انسان اند. همیشه که نباید جایی که کفش هایت را در می آوری، یا با پدیده توقف و مکث تکراری روبرو می شوی، آنجا را خانه خود بدانی. همین که صبح از منزل بیرون می آیی و به امید آفریدگار متعال وارد محل کسب و کار می شوی، پشت میز می نشینی و چشمانت را به مانیتور می دوزی، یا پشت فرمان اتومبیل می نشینی و یا پشت نیمکت مدرسه و ... هزار جای دیگر می شود خانه دوم آدم.

    با همین نگاه ساده باید به تحلیل سایر پدیده ها پرداخت. وقتی آن میز محل کارم می شود خانه دوم من، لابد همکارانی که من از اول صبح تا غروب با آنها تعامل می کنم، آنها نیز می شوند عضوی از این خانه. در این صورت آن فنجان روی میز می تواند مفهوم خوبی برای من داشته باشد و حتی آن گلدان بزرگ کنار اتاق کار من نیز مفهوم رسیدن را برای من معنی کند. پشت پنجره اتاق من که به پیاده رو و فضای باغچه منتهی می شود نیز جزئی از این نگاه من می تواند باشد. آواز برخی عابران، گام های بلند برخی از دانشجویان که نگران دیر رسیدن به سر کلاس خود هستند؛ استادی که آرام آرام و با آرامش گام بر می دارد ... گاهگاهی که از نگاه به مانیتور کلافه می شوم، چای در فنجان می ریزم و به این چیزها فکر می کنم.

    هر روز صبح که از خانه بیرون می روم و همسرم تا کنار در مرا بدرقه می کند، همین که در را می بندم، تکه ای از قلبم را جا می گذارم؛ این همان تکه ای است که تمام روز را می نشیند و زل می زند به بهانه های کوچک خوشبختی. گلدان های راهرو، تابلوهای خانه، کبوترهایی که پشت پنجره می نشینند تا برگردم. فکر می کنم اگر این پنجره و گلدان ها و این فضای خوب را با خود ببرم، هر جایی می شود خانه من. چرا؟ بخاطر اینکه هر جایی نمی شود خانه اصلی. خانه آدم با همه خانه های مجازی فرق می کند. اینجا می شود پابرهنه راه رفت، اینجا دیگر سخنان و رفتارت رسمی نیست، حتی لباس پوشیدنت.

    اما کاش می شد این همه خانه ها را مثل خانه اصلی دوست داشته باشیم. کاش می شد همه جای شهر را مثل خانه خودمان دوست داشته باشیم. همین قدر که برای اثاث اینجا دل می سوزانیم، برای خانه های دیگر هم همینطور باشیم. کاش مثل خانه خودمان که به دیوارهایش دست می کشیم و غبار آن را می زداییم، به سر و روی کودکان خسته شهرمان هم دستی بکشیم. به گربه های گرسنه هم غذا بدهیم، با پرنده ها هم مهربان باشیم، مراقب آدم های دلتنگ باشیم. خلاصه که ما تمام عمر را از خانه ای به خانه دیگر می رویم و به خانه دیگری می رسیم، باز پیاده می شویم و راه می رویم و ... یادمان باشد مواظب همه باشیم؛ هم مواظب خانه، هم هم خانه و هم مواظب همه خانه ها.

/ 1 نظر / 27 بازدید
مهدی

یاد متنی افتادم که خدا بیامرز خسرو شکیبایی اول سریال خانه سبز میخوند. خونه باید سبز باشه...