احساس پیری

     دقایقی است که در اولین ساعت بامداد امروز به این باغچه زیبا که آبی در حال فرود آمدن در آن است خیره شده ام. ذهن در هم و بر همی دارم. به همه چیز می اندیشم. این اندیشیدن با قوه باصره ام همراه شده و ریزش قطرات آب عمق آن را دوچندان کرده است. گاهی اوقات احساس می کنم چشمانم به قوی ترین عضو بدنم تبدیل می شوند. برای همین دقایقی چشمانم را از منظره زیبای این باغچه جدا می کنم. این تصویر را از همانجایی که نیم ساعتی هست مرا به خود مشغول کرده، تهیه کرده ام؛ همان دقایقی که تمام ساعت ها از تیک تاک افتاده اند و انگار زمان در آنها متوقف شده است.

صدهزاران - حسین نصرتی

     چند وقتی است که احساس پیری می کنم. الان که وارد میان سالی شده ام، دلم می خواهد زمان متوقف شود تا سن من از این بیشتر نشود، چون فکر می کنم هر چقدر بزرگتر می شوم پیرتر می شوم. اکنون از جوانی فاصله گرفته  ام، تا همین دیروز جوان تر از همه بودم، اما مگر می شود به یکباره آن هم طی یک روز پیر شده باشم! احساسم این را می گوید. برای همین دیگر مثل گذشته ها روی پدیده ها و موجودات توقف نمی کنم. در گذشته اگر از یک چیزی لذت می بردم، سعی می کردم باز هم آن لذت را تکرار کنم، اگر برای تفرج به خارج از شهر می رفتم و از طبیعت گردی لذت می بردم، هفته های بعدی هم باز تلاش می کردم همانجا بروم و دوباره در همان مسیر حرکت کنم. از نظر من این پدیده یعنی باز بینی، یعنی زندگی در شور جوانی، یعنی می توانی باز هم جوان باشی و تکرار کنی، یعنی اینکه هنوز باز هم فرصت حضور در جاهای بکر طبیعت را داری، اگر امروز نشد، فردایی وجود دارد. اما اکنون دیگر مثل گذشته نیستم، احساس می کنم همه چیز همین امروز است، اگر از اتفاقی که دور و برم می افتد، لذت ببرم، برده ام؛ وگرنه، نه حوصله می کنم و نه وقت بازآفرینی دارم. باید از همین زمان حال لذت ببرم، اگر در فکر اندیشیدنم، باید فی الحال بیندیشم، اگر فکر رفتنم باید همین امروز بروم، اگر فکر ماندنم، باید تا دیر نشده بمانم و به کارهای دیگرم برسم، فرصت ها بزودی از دست می روند، نمی شود زمان را در زمان تعریف کرد، امروز متعلق به امروز است. اگر جوان تر بودم، شاید امروز می توانست متعلق به فردا هم باشد!

     من وقتی در سالن ورزش تمرین می کنم؛ طوری تمرین می کنم که همه فکر کنند من جوانم؛ در حالیکه اینجور نیست، من آنقدر سخت تمرین می کنم که جوان بیست و چند ساله فکر می کند سن و سال من هم مثل خودش است؛ اما دریغ که در درونم غوغایی است. من به ظاهر با آنها می دوم، می خندم، تمرین می کنم، استارت می زنم، بالانس می زنم، کشتی می گیرم، ولی نمی توانم خودم را گول بزنم که دیگر از شور و حال جوانی ام خبری نیست. من این تمرینات را از سر عادت و صرفا" برای سلامتی ام انجام می دهم. تمرین می کنم تا به هزار جور درد و مرض مبتلا نشوم؛ نه اینکه همه اینها را انجام بدهم برای سرگرمی و لذت!

     اما دوستانم در باره من چنین نظری ندارند. وقتی همین چیزها را با آنها در میان می گذارم، آنها می گویند، تو هنوز سرتر از مایی، آنها می گویند که این احساس شماست، شما تغییری نکرده اید. اما واقعیت این است که من کمی بی خواب شده ام و بعضی شبگردی هایم را از برنامه هایم حذف کرده ام. احساس می کنم چشمهایم عمق پیدا کرده اند، ابروهایم به هم گره خورده و پیشانی ام با چروک عجین گشته. حتی چشمانم گاهی نگرانی و غم را به نمایش می گذارند؛ نه تنها نگرانی و غم؛ بلکه گاهی اندکی خشم هم در وجودم دیده می شود.

     تنها وجه اشتراک من با جوانی ام، همان حس کنجکاوی و بی مسئولیتی ام به زندگی است. فهمیدنش چندان سخت نیست. با این حال سعی می کنم جوان بمانم، با اینکه احساس پیری می کنم، اما به نظرم باید تا جایی که جا دارد جوان ماند؛ همان کاری که در سالن ورزش می کنم جوان ترها را به سخختی تمرین می دهم؛ آنقدر سخت که از نفس می افتند.

حسین نصرتی - صدهزاران

/ 4 نظر / 45 بازدید
ایوب خجسته

سلام وقت بخیر آقای نصرتی نوشته های شما برای ما هم تلنگری است.مدتهاست ما هم مثل شما احساس پیری میکنیم.شاید از خستگی و گرفتاری ماست و شاید هم از فزونی سن ما.... به هر حال خدا قوت و خسته نباشید.همیشه از نوشته هایتان لذت میبریم.خسته نباشید.

محمدی

حاج حسین آقای عزیز تو همیشه از ما جلوتری!

امیر علوی

مربی ما هیچوقت پیر نمیشه. او جوان تر و پرشور تر از ماست.

هاشمی

مطالب جالبی بود ممنون