عمه لیلا

     عمری نسبتا" طولانی با هم زندگی کردند، خیلی با هم انس و الفت داشتند. سختی های زیادی هم کشیده بودند. چرخ زندگی شان می چرخید. چند تکه زمین کشاورزی، چند راس گوسفند و یک باغ در "گونی". همین که پای در اولین روزهای تابستان می گذاشتند و همین که آب به حبه های انگور می افتاد، هر دوی آنها شال و کلاه می کردند و راهی باغشان می شدند. آنجا هم در "خانه باغ" ساده شان ساکن می شدند. کار مراقبت از باغ و سکونت در باغ سه ماهی طول می کشید. این باغ تمام زندگی شان بود؛ نه اینکه تمام مخارج زندگی را بخواهند از آن تامین کنند، بلکه بخشی از هزینه های زندگی شان را پوشش می داد.

     عمه لیلا در باغ کار می کرد و عمو ابراهیم هم مسافت "بام" تا باغ را مرتب طی می کرد و آذوقه جابجا می کرد. او آب آشامیدنی و نان و سیب زمینی و گوشت و ... را بصورت روزانه به باغ می آورد، سپس هر دو زوج خوشبخت آنجا با صفا و و صمیمیتی خارق العاده مشغول زندگی می شدند.

     همین که پای در ماه شهریور می گذاشتند و انگورها می رسیدند، کار تهیه کشمش و تهیه شیره انگور هم فرا می رسید. به رغم اینکه هر دوی اینها سالخورده بودند، اما با دقت و وسواس و با رعایت مسائل شرعی کارشان را انجام می دادند. انگورهایی که قابلیت تبدیل به کشمش را داشتند، در ابتدا به کشمش تبدیل می شدند، در مرحله بعد، سایر انگورها در مخزنی بنام "چولوخت" ریخته می شدند و با استفاده از ابزاری مشخص، آبگیری و در دیگ جوشانده شده و حاصل آن شیره انگور می شد. با این حال این محصول به قیمتی بسیار نازل بفروش می رسید که به هیچ عنوان زحمت تهیه آن با قیمت آن تناسبی نداشت. اما چه می شد کرد، این باغ کربلایی بود و باید از این قابلیت بهره می برد.

     خاطره زیبایی که از این هر دو به یاد دارم، مربوط به یکی از همین ایام در دهه 60 می شود. طی مدت یک هفته کار سخت و طاقت فرسا، وقتی شیره های انگور را در دو ظرف پلاستیکی 12 کیلویی ریخته بودند و فردا صبح قصد انتقال آنها را داشتند، متوجه موشی در یکی از این ظروف می شوند. عمه لیلای بیچاره نشسته بود و گریه می کرد، عمو ابراهیم هم به او دلداری می داد. نمی دانم برای چه عمو ابراهیم همانجا شیره انگور این ظرف را از بین نبرد. شاید می خواسته ان را برای مصرف غیرخوراکی استفاده نماید؛ برای همین هر دو ظرف را در خورجین گذاشت و هر دو سوار بر الاغشان بطرف "بام" حرکت کردند.

صدهزاران - حسین نصرتی- شیره انگور از باغات گونی

     وقتی نصف راه را طی کرده بودند، به جوی آبی رسیدند. الاغ با تردید خود را به آب زد. تردید حیوان درست به نظر می رسید، او وقتی در حال خروج از جوی آب بود، سرنگون شد و متاسفانه یکی از ظروف شیره بر زمین ریخت. بیچاره عمه لیلای من نشسته بود و زار زار می گریست. عمو ابراهیم خیلی تلاش کرد تا او را آرام کند، اما مشقات سه ماه او اکنون از بین رفته بود. عمو ابراهیم ساده دل خیلی با خودش فکر کرد که چگونه همسرش را راضی کند که بی خیال شیره ها بشود. بعد از لحظاتی رو به همسرش کرد و گفت: اصلا" نیازی به گریه کردن نیست. ظرفی که بر زمین ریخت همان ظرفی بود که موش به آن راه پیدا کرده بود. او واقعا" نمی دانست کدامیک از این ظروف نجس شده بودند، اصلا" نشانی نگذاشته بود، همینطوری گفت و اتفاقا" کلام او کارساز شد. عمه لیلا ی مهربان حرف او را پذیرفت و هر دو سوار بر الاغ راهی منزل شدند.

     اکنون چند سالی می شود که این هر دو از دنیا رفته اند و امروز وقتی به آرامستان گرمدره رفته بودم، بر مزار هر دو که در کنار هم به خاک سپرده شده بودند، فاتحه ای قرائت کردم. یادشان گرامی.

/ 4 نظر / 28 بازدید
امیر میانه ساز

با سلام خدمت شما وبلاگ نویس محترم انصافا وبلاگ زیبایی دارین.این رو جدی میگم... امیدوارم موفق باشین.

هاشمی

اول اینکه این مخزنها و ابزار شیره گیری هنوزم هنوزه آثارشان در باغهای سلطان مصیب برجاست و تنها افراد مسن که تجربه کار با آنان را دارند می توانند بکار ببرند نه مایی که آب شهر را خورده ایم و هراز چندگاهی به بام میرویم و بر میگردیم دوم اینکه خیلی سخته قبول کنی دسترنج سه ماه زحمت با یک اتفاقی کوچک از بین برود و از طرفی به شناخت کامل این آقا از خانمش هم قابل تحسین است که از یک پیشامد بد بهانه ای برای رفع پیشامد بدتری استفاده کرده است کاش ما هم از گونه مهارتها برای زندگی برخوردار باشیم

مهدی

مرده آن است که نامش به نکویی نبرند.