هجرت در مرداد

 صدهزاران- شهید حسن نصرتی   

     در کشور ما ایام بزرگداشت برخی اتفاقات و رویدادهای مهم صرفا" باید با دیدگاههای حاکمیت همراه بشود تا فرصت بروز و ظهور پیدا کند. این هم دلیل دارد؛ عدم وجود احزاب مقتدر و عدم اجازه فعالیت به احزاب مستقل از سوی حاکمیت. بخاطر همین سیاست غلط، رویدادهای مهم می آیند و می روند و کسی هم نمی تواند نقدی و اعتراضی به روش آنها داشته باشد.

     یکی از رویدادهای مهم معاصر کشورمان در دهه ۶۰ به وقوع پیوسته است. آن هم در همین ایام مردادماه. ماهی که وطن فروشانی به همراه نیروهای بعثی به خاک میهنمان تجاوز کردند و پاک ترین فرزندان این مرز و بوم را به رگبار گلوله بستند. اگرچه رسانه های حاکمیت یادی از این عزیزان نکردند و تمام توجهشان را معطوف به غزه و شعار "نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران" کردند، اما بسییاری از کسانی که در این رویداد مهم حضور داشتند، با یادداشت این روزهای به یادماندنی، یاد عزیزانی را که جانشان را عاشقانه فدا کردند، گرامی می دارند. من هم یکی از هزاران راوی همین عزیزان و یادگاران دفاع مقدس کشورمان هستم. این روز برای من جزو روزهای مهم زندگی ام محسوب می شود.

     سحرگاه ششم مردادماه  سال 1367 در حالیکه در ستونی واحد به طرف محل درگیری با دشمن در کنار جاده اسلام آباد در حال حرکت بودیم، من و حسن بارها کنار هم قرار گرفتیم و تنه به تنه ی هم زدیم تا محبت هایمان به اوج برسد. در سکوت آن بامداد هر کداممان خود را به کنار دیگری می رساندیم و با نگاهی در چشمان شفاف و برق زده، ناگفته های در دل را به یکدیگر اشاره می کردیم. این ساعات و دقایق چندان دوامی نیافت، زمانی که وارد آن کانال شدیم و نماز صبح مان را بصورت نشسته ادا کردیم، به گرمی همدیگر را در آغوش گرفتیم. دیداری که دیگر تکرار نشد، این دیدار، دیدار آخر ما بود و ساعتی بعد "حسن" با هدف خاموش کردن تیربار دشمن در حالی که قبضه آرپی جی بر دوش داشت، با اصابت چند تیر به سینه، در خون خود غلتید و مرا حسرت به دل گذاشت. 

    با حادثه ای که برایم اتفاق افتاد، ساعاتی بعد من هم باید به او می پیوستم، اصلا" قرارمان همین بود، من هم ساعتی بعد با اصابت گلوله ای در وضعی مشابه نقش بر زمین شدم. دوستان و همرزمانم به تصور اینکه عمرم به دنیا نیست، رهایم کردند و من دچار خلسه ای شدم که عنقریب بود تا به حسن بپیوندم. اما تقدیر چنین بود که از میدان سخت جنگ، جان به در برم و در حسرت آن روزها این چند سطر را قلمی کنم.

     وقتی نقش بر زمین شدم، رسیدنم تا کرمانشاه خود ماجرایی سخت و دشوار بود. تمام بیمارستان های این شهر از مجروحان پر شده بودند. سرانجام پس از مدتی یک جایی در یکی از بیمارستان های این شهر برایم پیدا شد؛ بیمارستانی که فقط اقدامات اولیه برای مجروحان جنگ انجام می شد.

      فردای آن روز از طریق فرودگاه به تهران منتقل شدم و یک راست مرا به بیمارستان شهدای تجریش بردند. بیمارستانی که حتی در راهروها و پاگردهای آن، برانکاردهای مجروحان جنگ را گذاشته بودند و منتظر درمان و انتقال به بخش ها و تخت ها بودند. هر چه می دیدم لباس های خونین و پاره پاره بود. بدن های مجروح، بی دست و بی پا. اصلا"نخستین حس مجروح شدن این است که جایی برای خوابیدن پیدا می کنی. من در راهروی خنک بیمارستان، در حالیکه هنوز پوتین ها و لباس رزم بر تن داشتم، بر روی همان برانکاردی که از منطقه جنگی بر روی آن قرار گرفته بودم، به آرامی خوابیده بودم. با اینکه درد داشتم، اما ناله های سایر مجروحان و همرزمانم جایی برای ناله های ضعیف ناشی از خونریزی شدید برایم باقی نمی گذاشت، بنابراین بهترین رویداد برای من خواب بود. ساعاتی را آنجا خوابیدم، اما کثرت مجروحان و عدم وجود تخت خالی همچنان مرا میهمان راهروی طبقه اول بیمارستان کرده بود.

     بعد از ظهر آن روز به اتاقی برده شدم که دوستان خوبی آنجا پیدا کردم، کار درمان من در این بیمارستان یک هفته به طول انجامید و پس از یک هفته پای در بهشت زهرا گذاشتم و بر سر مزار همرزمم یک دل سیر گریستم. با او درد دل کردم و از تکروی اش گله کردم. اما چه جای گله! او سعادتمند شده بود و این مرا قانع می کرد.

     اکنون پس از بیست وشش سال، من در نخستین دقایق امروز بعد از آخرین سحر ماه مبارک رمضان، پای در بهشت زهرا گذاشتم و با قرائت فاتحه، نام و یاد این شهید سعید را گرامی داشتم. بی تردید نام او در دلهای ما؛  کسانی که فرصت درکشان را داشتیم جاودانه خواهد ماند.

صدهزاران - شهید حسن نصرتی

نامشان جاودان در دل عاشقان

/ 6 نظر / 53 بازدید
مهدی

وَاصْبِرْ لِحُكْمِ رَبِّكَ فَإِنَّكَ بِأَعْيُنِنَا ۖ وَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّكَ حِينَ تَقُومُ الطور/48 عید فطر بر شما مبارک. نام شهدا و جانبازان گرامی و راهشون پر رهرو.

زهرا

سلام آقای نصرتی. عیدتون مبارک و طاعات و عبادات تون قبول حق. ما همگی به نوعی به شهدا مدیونیم[گل]

بيتا

خيلي زيبا بود

غاده

سلام عیدتون مبارک و طاعاتتون قبول خوش به حال دوستتون و خوشا به حال شما که فرد ا روزی دوستی دارید که.........[ناراحت]

هاشمی

شما در بیان خاطره و توصیف یک رخداد قلمی روان دارید لذا مطالب خاطره شما خیلی جالب می باشد خدا قوت

محمدی

روحشان شاد و یادشان گرامی. روزهای خاطره انگیزی بود.