بابابزرگ و فمنیسم

     همیشه می گفتند؛ حاج حسن جلاد. همیشه برای من سئوال بود که این واژه از کجا حواله پدر بزرگ مادری من شده است. تمام کسانی که حاج حسن راستگو را می شناختند برای معرفی او از همین واژه استفاده می کردند. البته فقط در غیاب او. اما هر وقت بصورت چهره به چهره با او مواجه می شدند، از ترسشان و یا از ادب و متانتشان، او را حاج حسن خطاب می کردند. در قدیم همیشه اینجوری بود که افراد را بیشتر از اینکه به نام و فامیل  بشناسند، بیشتر به القابی که جزو داشته های خوب و بد آنها بوده، متصف می کردند. می گفتند او یک نفر را کشته است. ولی من هر وقت از او در این باره می پرسیدم این موضوع را انکار می کرد و می گفت این دروغی بیش نیست.

     بابابزرگ خیلی خوش تیپ و درشت اندام بود. بر خلاف لقبی که بکار می بردند چهره مهربان و کاریزمایی داشت، اما هیچگاه سعی نمی کرد نقاب پر جذبه اش را از چهره بردارد. هر چقدر موهایش کوتاه و تنک بود، ریش هایش سفید و نسبتا" بلند بود. لباس های مشخصی داشت که طی سالیانی که من او را با آن هیبت می دیدم، همیشه ثابت بودند، شاید هم از همان پارچه چند دست دیگر هم داشت، ولی طرح و رنگش همان بود که بود. در خانه همیشه زیرشلواری و پیراهن به تن می کرد، حتی خواب هم که بود همین ترکیب لباس را داشت، اما وقتی به کوچه و خیابان، مسجد، مجالس عزا و عروسی می رفت، کت و شلوار می پوشید و به سبب حج واجبی که انجام داده بود عمامه زردی بر سر می گذاشت. او به قدری سحرخیز بود که گاهی خروس های منزل را او بیدار می کرد. مادر بزرگم (ننه شکر) در بهترین حالت تا زیر شانه های بابابزرگم بود و هر وقت قوز می کرد به اندازه کمر شوهرش تقلیل پیدا می کرد. ننه شکر همیشه ترش معده داشت، برای همین وقتی بابابزرگم و یا پدرم سیگارهای "اشنو" را روشن می کردند و به خاکستر آن می رسیدند، ننه شکرم همیشه کف دستش را جلو می آورد و آنها هم خاکستر سیگارشان را کف دست او می ریختند و او هم بلادرنگ آن را به زیر زبانش هدایت می کرد. او معتقد بود این کار ترش معده اش را از بین می برد.

     پدربزرگ من جزو آخرین بازمانده های نسل درخشانی بود که برای نخستین بار پس از تصویب قانون نظام وظیفه، در زمان رضاخان به خدمت سربازی رفته بودند. جالب بود هر وقت از خاطرات دوران سربازی او می پرسیدم، جواب می داد که من در هنگی خدمت می کردم که رضاخان فرمانده آن بود.

     وظیفه خطیر پارچه بافی، دوشیدن گوسفندان، پخت و پز و رفت و روب و ... بر عهده مادر بزرگم بود. اما مهمتر از همه اینها بحث کرامت و سخاوت بابابزرگم بود که همیشه مادریزرگم را رنج می داد. همیشه دم غروب و تا پاسی از شب در میدان مرکزی "بام" می ماند و به کوچه ها و خیابان های منتهی به این میدان چشم می دوخت که مبادا مسافری و در راه مانده ای در آن حوالی جا خوش کرده باشد. این اخلاقش ننه شکر را خیلی آزار می داد. اگر اغراق نکنم هفته ای دو مرتبه میهمان مسافر داشت. آن هم نه یک نفر دو نفر، خیلی بیشتر از این حرفها. بیچاره ننه شکر هم حق داشت. او باید برای اینها چای و شام و صبحانه آماده می کرد.

     جنبش فمنیسم سالهای سال بود در کشور فرانسه راه افتاده بود، البته این را من فقط در کتاب ها خوانده بودم وگرنه با این طی مسافت طولانی اگر هم قرار به ورود این پدیده به کشورمان می بود، باید از پایتخت سر در می آورد نه جای دور افتاده ای مثل "بام". با این حال حتی با همین تصور هم فمن ها هیچوقت جرات نکردند به قلمرو پدر بزرگم پای بگذارند. تنها خصیصه فمنیسمی که از جنبش فمنیسم فرانسه به "بام" ورود پیدا کرده بود، همین یک فقره بود! ننه شکر غرولند داشت و پدربزرگ هم بر خلاف جذبه اش، در این یک قلم، خودش را برای شنیدن نیش و کنایه های همسرجان آماده می کرد. او هم انگار بعد از شنیدن این همه درشت گویی، کرخت شده باشد، زیر لب با غرغری و بی هیچ حرفی پشتش را به او می کرد. یادم می آید آن سالهایی که شوروی به افغانستان حمله کرده بود، گاهی افغانها، آن همه مسافت را برای جمع آوری کمک های نقدی و غیرنقدی به "بام" و روستاهای اطراف می آمدند و پدربزرگم حتی اینها را هم به منزلش می آورد و بیچاره ننه شکر باید از آنها پذیرایی می کرد.

     یک روز که برف می بارید بابابزرگم چشم از جهان فرو بست. ننه شکر همچنان تا دو سه سالی برقرار بود، اما دیگر همچون شکر شیرین نبود. حریف همیشگی اش را از دست داده بود و مغموم بود و دل و دماغی نداشت. برای همین چند سالی بیشتر دوام نیاورد و شانه هایش خیلی زود با خاک قرین شد. خدا هر دویشان را رحمت کند. الهی آمین.

     علت اینکه این پست را نوشتم بخاطر این بود که پدر بزرگم مرحوم حاج حسن راستگو همواره در خاطرات کودکی من حضور گرمی داشته، من هم طی این چند سال مطلبی برایش ننوشته بودم. حالا هم که نزدیک زادروز فرخنده مولی الموحدین هستیم و صفت سخاوت و کرامت او در زندگی پدر بزرگم همواره جاری بوده، به این سبب او را یاد کردم. تصویر زیر هم مربوط به ضلع جنوبی منزل بابابزرگم در "بام" است که متاسفانه در سال گذشته بر اثر شدت بارش های بهاری فرو ریخت.

/ 6 نظر / 53 بازدید
مرتضی

روحش شاد و یادش گرامی.

رحمانی

عالی بود حاج حسین آقا. واقعا" عالی بود. خیلی چسبید. تبریک میگم به شما بخاطر قلم روان و اندیشه زلالتان.

کریمی

خدا رحمتشان کنه هم حاج حسن را و هم ننه شکرتان را. انسانهای پاک و بی آلایشی بودند. همه ما حسرت روزهای بی حاشیه ای را که آنها سپری کرده اند را می خوریم. و متاسفانه هر چه می رویم به ایستگاه مطلوبی که آنها رسیده بودند نمی رسیم. روحشان شاد.

هاشمی

حکایت جالبی بود اگر کسی دیگری با قلم خودش مینوشت با خودش میگفت داستانی خاطره ای چه ربطی به فمینیست دارد دیگر اتفاقا اول همین تفکر به ذهنم زده بود بعد که دوباره خواندم دیدم با هنر قلم دو موضوع را به هم ارتباط دادید(قدرت رسانه) بگذریم نمایی که در وبلاگ گذاشتید بسیار مشابه منازل قدیمی دیگر بود که ذهنم مشغول بود که آیا همچنین جایی را دیدم یا نه تا اینکه به خاطرم آمد که نه فقط مشابه منازل دیگر بود (فرهنگ معماری مشابه در یک منطقه) القاب روی انسانها هنوز هم در بام رایج است و افراد را با القاب درست و غلط خود میشناسند (موضوع مردم شناسی خوبی بود) اخلاق مهمان نوازی اخلاق حسنه ای بود که در دوران فعلی در حال فراموشی می باشد یاد باد روزگارانی که صفا و محبت لبریز بود لیک اکنون هر کسی ترس فرا میگیرد (تغییر ارزشها در طی زمان و بازتعریف هنجارها در مقطع زمان) راستش خودم هم چون جامعه شناسی خواندم فکر کنم طرح دیدگاهها با روایی قلم بعلاوه اشاره به مسائل جامعه مطالب مندرج را عالی تر نماید

هرمزی

من عاشق این سبک منازلم. چقدر حیف که فرو ریخته. به نظر من این سبک معماری صدها بار بهتر از آپارتمان های قوطی کبریتی است.