بدون علامت سوال

    در زندگی همگی ما بلاتکلیفی های زیادی وجود دارد. بخش مهمی از اینها مربوط به دوستانمان می شود. خاطراتی داریم که دور یا نزدیک جلو چشمانمان رژه می روند. توی زندگی همه ما، اتفاقاتی رقم خورده که هیاهویش، باعث گم شدن علتش شده است. توی زندگی همه ترک شدن، طرد شدن، و نادیده گرفته شدن هایی رخ داده که هرگز دلیلش را نفهمیده ایم.

     در زندگی همه ما بلاتکلیفی هایی وجود دارد که سالهاست در کشوی بلاتکلیف ذهنمان، به زور جایشان داده ایم و تنها کاری که برایشان کرده ایم این است که به دست زمان سپردیمشان تا بالاخره کلکشان را بکند. واقعیت این است که از دست زمان کاری بر نمی آید. مشمول گذر زمان شدن، فقط چاره مسائلی مانند گرسنگی مفرط است. هیچ کدام از بلاتکلیف ها در گذر زمان کلکشان کنده نمی شود. شاید بهتر باشد یک بار برای همیشه دست کرد در کشوی بلاتکلیف ها و دانه دانه تکلیفشان را روشن کرد.

    کسی بدون توضیح ما را رها کرده؟ سراغش برویم و به او بگوییم که یک توضیح به ما بدهکار است. اتفاقی از سالیان دور، هنوز مثل یک پونز ته کفشمان به ما آسیب می زند؟ اتفاق را آنقدر مرور کنیم تا سر از کار نقطه ای که ما را می آزارد، در بیاوریم. بگذاریم بادی شدید توی زندگی مان بوزد و شهر گمشده بلاتکلیف ها که زیر توفان ماسه های زمان، مدفونش کرده ایم، نمایان شود. اگر واقعیت از ما فرار می کند، ما از آن فرار نکنیم. هر چقدر فاصله مان با واقعیت دورتر شود، زخم های قدیمی، عمیق تر می شوند. ما می توانیم روی خاطره ها سرپوش بگذاریم اما تاریخ را نمی توانیم پاک کنیم. بهتر است سری به بلاتکلیف های ذهنمان بزنیم و خالی اشان کنیم. نگذاریم چیزهایی که حقمان بوده بدانیم، توضیحاتی که حقمان بوده بشنویم و تصمیماتی که حقمان بوده در آنها سهیم شویم، بلاتکلیف بمانند.

   بلاتکلیفی، کابوس مداومی است. سایه کابوس ها را باید از سر زندگی مان برداریم و نفسی تازه کنیم. سختی روشن کردن تکلیف ها را به جان بخریم تا حسرت ندانستن ها و نخواستن ها، یک عمر گوشه ذهنمان بوی ماندگی نگیرد، نپوسد و روحمان را آرام آرام از درون تهی نکند. یک بار برای همیشه کشوی بلاتکلیف های ذهنمان را پاکیزه کنیم تا عمرمان، بدون علامت سوال سپری شود.

صدهزاران/حسین نصرتی/بلاتکلیف

/ 0 نظر / 99 بازدید