برای سهراب سپهری

باید امشب بروم
من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم
حرفی از جنس زمان نشنیدم
هیچ چشمی عاشقانه به زمین خیره نبود
کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد
هیچ کس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت ...سهراب سپهری

سهراب سپهری/ وبلاگ صدهزاران- حسین نصرتی

     نیمه مهرماه که می رسد بوی سهراب می آید. کسی که شعرهایش بوی تازگی می دهد؛ مثل همین شعری که بالا آورده شد. من شعر سهراب را دوست دارم، هر وقت که سفر می روم، همیشه دیوان شعر او همراهم هست. البته سهراب سپهری ذاتا" نقاش بوده و شعر هم می گفته، اما بجز این دو، در نثر هم سرآمد بوده است. مثلا" این نامه او که در سال 1349 از نیویرک برای دوستش احمد رضا احمدی نوشته شده را بخوانید و از مفاهیم بکار رفته آن بخصوص دو سطر پایانی آن لذت ببرید:

     من به شدت در این شهر [نیویورک] درمانده ام در این شهرِ بی پرنده  و نادرخت. هنوز صدای پرنده نشنیده ام. چون پرنده نیست. صدایش هم نیست. در همان امیرآباد خودمان توی هر درخت نارون، یک خروار جیک جیک بود. نیویورک و جیک جیک؟! توقعی ندارم...  مثل بچه های دبستانی که ضخامت زندگی شان بیشتر است. می دانی باید رفت به طرفِ یا شروع کرد به. من گاهی شروع می کنم ولی همیشه نمی شود. هنوز صندلی اتاقم را شروع نکرده ام. وقت می خواهد. عمر نوح هم بدک نیست ولی باید قانع بود. و من هستم. مثلا یک چهارم قارقار کلاغ برای من بس است. یادم هست به یکی نوشتم: سه چهارم قناری را من می شنوم. می بینی قانع تر شده ام.

     راست است که حجم قارقار بیشتر است ولی در عوض خاصیت آن کمتر است. مادرم می گفت قارقار برای بعضی از دردها خاصیت دارد. من روزها نقاشی می کنم. هنوز روی دیوارهای دنیا برای تابلو جا هست. پس تندتر کار کنیم. باید کار کرد ولی نباید دود چراغ خورد.

     گاه فکر می کنم شعر، مهربان تر است از نقاشی. ولی نباید زیاد خوش خیال بود. من خیلی ها را می شناسم که از دست شعر به پلیس شکایت کرده اند. باید مواظب بود. من شب ها شعر می خوانم. هنوز ننوشته ام. خواهم نوشت. من نقاشی می کنم. شعر می خوانم و یکتایی [منوچهر یکتایی – نقاش] را می بینم. گاهی در خانه غذا می پزم و ظرف می شویم و انگشت خودم را می بُرم و چند روز ازنقاشی باز می مانم. غذایی که من می پزم خوش مزه می شود به شرطی که چاشنی آن نمک باشد و فلفل و یک قاشق اغماض.

     غذاهای مادرم چه خوب بود. تازه من به او ایراد می گرفتم که رنگ سبز خورش اسفناج چرا متمایل به کبودی است! آدم چه دیر می فهمد. من چه دیر فهمیدم که انسان یعنی عجالتاً. ایران، مادرهای خوب دارد و غذاهای خوش مزه و روشن فکران بد و دشت های دل پذیر... همین.

روحش شاد و یادش گرامی

/ 3 نظر / 36 بازدید
هاشمی

زندگی چیزی بود مثل یک بارش عید یک چنار پر سار زندگی در آن وقت صفی از نور و عروسک بود یک بغل آزادی بود زندگی در آن وقت حوض موسیقی بود... ----------------------------------------------------- یادش گرامی

مهدی

[لبخند] سپهری فقید برای من نماد احترام به طبیعت است و پا نگذاردن روی قانون چمن. انسان نازنینی است. سنگ از پشت نمازش پیداست!