زندگی با گلهای محمدی

     باغی که در بعد از ظهرها قدم می زدیم متعلق به مرحوم خاکشور بود، بهشتی روح افزا در شمال بام؛ باغی با میوه های گوناگون بهاری که عطر آن در همه جا می پیچید. در دو طرف باغ درختان مختلفی خود نمایی می کرد و وسط  باغ را هم بوته های گل  محمدی احاطه کرده بود. دور تا دور این باغ را درختان بزرگ گردو و توت پوشانده بود. قسمتی از باغ پوشیده از درختان زیبای به بود و قسمت دیگر با درختان گلابی پر شده بود و در قسمت هایی هم از باغ درختان سیب قرار داشت. اما اغلب اینها در اردیبهشت نارس بودند و باغبان این باغ زیبا هم با علم به این موضوع به ما کودکان اجازه می داد تا گل های محمدی را بچینیم و از آنها استفاده کنیم. بخشی از کودکی من در اردیبهشت هر سال در این باغ  می گذشت. وقتی گل های محمدی گل می کردند تمام باغ می خندید. وقتی گل های محمدی باز می شدند، فکر می کردم دنیا همین جایی است که دارم در آن زندگی می کنم.

حسین نصرتی - صدهزاران - گل محمدی در روستای بام

     گل های محمدی باغ مرحوم خاکشور عین بهشت بود. این باغ پر از نور بود و احساس. نور و احساسی ویژه که دیگر مثل آن را هرگز تجربه نکرده ام. آنجا آرامش بخش بود. آنجا شور زندگی احساس می شد.

     غروب ها با تردد دانش آموزان مدرسه به آنجا بوی مهربانی و لطافت می آمد. صدای آنها حس رهاشدن می داد. پای هیچکدام از آنها روی زمین گیر نداشت؛ از لحظه ای که وارد باغ می شدند تا زمانی که از آن خارج می شدند!

     از کنار هر بوته ای که رد می شدی، احساس می کردی بهشت را روی زمین پیدا کرده ای. گویی آدم دوباره از بهشت به زمین آمده است. از اولین بوته تا آخرین آن که در انتهای باغ قرار داشت، تمام آنجا بوی تازگی می داد، بوی لبخند و معصومیت. پروانه های روی هر بوته ای، شعر پرواز می خواندند. نور طلوع آفتاب باغ که از لابلای بوته های گل محمدی به صورت بچه ها می تابید، زندگی را هدیه می کرد. آن نور تمام باغ را در بر می گرفت؛ این نور بوی امید می داد. وقتی گل های محمدی چیده شده در دامن چپ پیراهنم جای می گرفت، من این نور را با خودم به منزل می آوردم. این نور تا مدت ها در منزلمان پرتو داشت. بوی بهشت هم در منزلمان استشمام می شد.

     گلهای خوشبوی محمدی در طاقچه منزل محقرمان تا مدت ها ذکر صلوات را بر لبان پدر و مادرم جاری می ساخت. لابلای صفحات قرآن جای می گرفت و با رویت هربار آن در صبحگاهان، ترنم دعا و نیایش از آنجا به ذهن و روحم جاری می شد و تا بی نهایت می رفت. صبحگاهان مادرم در کنار سماورش چای تازه دم خوش طعم و عطر داشت. بوی چایی اش آدمی را یاد خدا می انداخت؛ چرا که چند پر از این گل های محمدی را در قوری اسلیمی اش انداخته بود. آنها به همراه پدرم چای می نوشیدند و از بودن در کنار هم لذت می بردند و لابد زیر لب هم خدا را شکر می کردند که از بین این همه آدم به آنها فرصت زندگی کردن و آرامش داده است. آنها همینطور که چای می نوشیدند، به فرزندانشان نگاه می کردند و در حالیکه عطر گل محمدی تمام اتاق آنها را پر کرده بود، برای سلامتی شان صلوات می فرستادند.

/ 3 نظر / 58 بازدید
هاشمی

قدیما که همه باغهای بام با این توصیفات شما تطبیق داشت ولی الان ...... به هر حال یاد باغهای باصفای قدیم افتادیم یادش بخیر

هرمزی

زندگی تان همیشه معطر به گل محمدی باد.

مرتضی

گل محمدی، احساسات پاک دوران کودکی و پیوند زیبای ان با یاد پدر و مادر. خیلی زیبا بود