بدرود پیرمرد

حاج غلامحسین سروری پیرمرد خوش سیمای مهربان از میان ما رفت؛ پیرمردی که تصاویر سیاه و سفید و گاه رنگی او از دهه های گذشته در جان ما نقش بسته است و هر کدام داستانی برای خود دارد.  

آخرین بار سه هفته پیش در غروب یک روز بهاری او را دیدم؛ وقتی که برای تفریح در سفر بام بودم. "حاجی دایی" با آن تواضع بی مثالش و در حالی که آن لبخند دائمی بر کنج لب هایش نقش بسته بود، پشت تخته کارش ایستاده بود و مثل همیشه آرام آرام به قلیانش پک می زد و به رسم معمول گاه به گاه لب هایش را که دیگر رمقی نداشتند تکان می داد. کهولت سن دیگر به سراغش آمده بود و "حاجی دایی" مهربان و دوست داشتنی را احاطه کرده بود. این اواخر حتی صدایش هم گرفته بود و فقط لبخند می زد و می خندید و مهربانی می کرد.


اکنون"حاجی دایی" مهربان بی نظیر، شبیه خوان دوران کودکی ما(بازیگر نقش عمر سعد)، نمونه بی بدیل خوبی ها و درست کرداری ها، با همه آن خاطرات خوش سالهای نه چندان دور و رفتارهای بزرگ منشی، چشم از جهان فرو بسته است و جای خالی او در آن مغازه نامنظم و شلوغ و پر از کالاهای جورواجورش خالی مانده است. 


"حاجی دایی" عزیز روحت شاد.


نگاهش از پشت تخته کار

با چشمانی درشت و کم سو

و سیگاری که مدام بالای قلیانش دود می‌شد

و چای تلخی که با نعلبکی سر می‌کشید

هیچ‌گاه از خاطرم نخواهد رفت

انبوه جملات

و تکه‌کلا م‌های نابش

هنوز هم برایم زنده است

و من هر بار هوای نوشتن کنم

او را خواهم یافت

حالا تمام سیگارهای عالم هم که دود شوند

جای خالی او در آن مغازه شلوغ

پر نخواهد شد،

بدرود پیرمرد!

/ 0 نظر / 148 بازدید