دلم می خواهد بروم

     محرم با همه غم و اندوهی که دارد، خاطره انگیزترین شبهای عمرمان را رقم می زند. دور و برمان را که نگاه کنیم تصاویر زیبایی در آیینه چشمانمان شکل می گیرد. کودکانی که سنگینی پرچم عزا را بدون هیچ شکایتی تحمل می کنند، مثل همان دوران کودکی خودمان که زنجیر را به سختی در دست می گرفتیم و با پیراهن مشکی ای که مادرانمان به تنمان می کردند، با همه توانمان این زنجیر را به بالا می آوردیم و در عشق سالار شهیدان به پشتمان می کوبیدیم. از هر کوی و برزنی که رد می شدیم، از کوچه های باصفای توتستان گرفته تا محله غیب امام و محله تخته. همه و همه خاطره انگیزند. شربت خاکشیری که حاج فریدون خان هنگام عبور از کاروان عزاداران حسینی از کنار منزلش توزیع می داد، هنوز هم زیر زبانم باقی است. جوانانی که در ایستگاههای صلواتی سینی های چای بدست می گرفتند، مردان سالخورده ای که انگار لحظه لحظه برافروخته می شدند، بی بی ننه ای که تنها گاو خود را می دوشید و شیر آن را به قدر یک پارچ نذر عزاداران و سینه زنان امام حسین(ع) می کرد، مادر خوبم که می رفت از همسایه ها شیر می خرید و هنگام عبور دسته زنجیرزنان با دستان مهربانش از عزاداران پذیرایی می کرد. من هنوز هم طعم شیرهای داغ او را که در استکان های ریز در سینی قرار می داد به خاطر دارم!

     من در حال تعریف حال و هوای گذشته خودم هستم. همه گذشته دارند و همه با نفس های عاشق همراه می شوند تا بفهمند که این روزها و شب ها چه خبر است. انگار همه در التهابی که 14 قرن پیش روی داده است، غرق شده اند.

     خیلی ها هستند که سخت شان است در مجالس اینچنینی حاضر شوند، اما ما هر کجا که باشیم همینیم که هستیم. حتی اگر تحت تاثیر قرار بگیریم، باز هم از امام حسین جدا نشدنی هستیم. هر روز صبح زیارت عاشورا در مسجد ما را به اوج شعر و شعور می رساند. سهم من از این ایام همین است و بس. افتخارم این است که از زیر پرچم سرخ و سیاه یا حسین(ع) رد می شوم، توقفی می کنم و سلامی می دهم به شهید کربلا و همراهان شهیدش. این روزها آلودگی های روحی به راحتی پاک می شوند. حتی اگر تمام سال را نتوانسته باشم اشکی بر گونه ام جاری کنم، این روزها و شب ها رنگ و بوی دیگری می گیرم. اگر که حتی این هم نباشم علت دارد؛ علتش این است که هنوز گرد و غبار گناهان رهایم نکرده است. شاید هنوز دلم آماده نشده است.

     چقدر هوای دوران کودکی را کرده ام؛ دورانی که خیلی راحت حال و هوایم عوض می شد. شبهایی که به رغم نداشتن علم و آگاهی، با اعتقاد پای در مجالس می گذاشتم. دلم می خواهد باز هم به کوچه های بام بازگردم، به زیر بیرق های سنتی چوبی. دلم می خواهد سینه بزنم از ابتدا تا انتهای خیابان را. دلم می خواهد بروم و بدون گرد و غبار برگردم!

/ 0 نظر / 23 بازدید