حکایت امروز

امروز داشتم با تاکسی از منزل به طرف محل کار می آمدم،  در صندلی جلو  مسافری - کامل سن نزدیک به سن راننده - نشسته بود. چیزی نمانده بود به انتهای مسیر که مسافر جلویی کرایه خود را به راننده پرداخت کرد، راننده 100 تومان دیگر طلب کرد، مسافر از دادن آن امتناع کرد، راننده عصبانی توضیح داد، او قانع نشد و بالاخره کرایه مسافر را به بیرون از ماشین پرت کرد و ادامه مسیر داد و کلی شکایت از این و آن کرد و  به زمین و زمان ناسزا گفت.

پس از پیاده شدن ، در طول مسیر تا محل کارم این موضوع از ذهنم خارج نمی شد. تصاویر خیلی مبهمی از جلو چشمانم عبور می کرد، به این شهر فکر می کردم؛ شهری بدون رنگ، غریبه با مردمانش، با پنجره‌های بسته و بدون چشم‌انداز، شهری که مردمانش دوستش ندارند. هنگامی که 2 قرن پیش این شهر در جنوب دامنه البرز قامت آراست، هیچ کس تصور نمی‌کرد این شهر کوچک و زیبا، به سرزمین دود و آهن و عصبانیت و شلوغی تبدیل شود. شهری خاکستری با مردمانی عصبانی که برای یافتن لقمه نانی باید فشارهای مضاعفی را تحمل کنند. شهری خالی از رنگ، شهری به‌دور از آرامش. مردمانش همانند غریبه‌ای در کوچه‌هایش زندگی می‌کنند. مردم در این شهر تنها رویکرد اقتصادی دارند و تصوری از زندگی غیراز آن وجود ندارد. شلوغی آن بر روح و روان آدمی تاثیر بسیار بدی گذاشته است. من خود هر بار که به منزل بازمی گردم، همیشه احساس می کنم که اتفاقات بدی روی خواهد داد. گاهی بر فراز بلندی نگاهی به این شهر می کنم و از خلقت خدا شگفت زده می شوم. از طرفی از لطف و کرمش که روزی این جمعیت بسیار در این کوهپایه چگونه تامین می شود؟

یاد قطعه شعر داود ملک زاده افتادم:

خانه‌ها

یکی

یکی

طلوع می‌کنند

پیش از آن‌که خورشید

از پشت کوه بیرون بزند

و شهری شود

کیف‌های خواب‌آلود

با کت و شلوارهایی بی‌سشوار

....

و شهر،

سیاه‌ تر می‌شود

دلمان خوش است

لااقل

همیشه میدانی برای آزادی هست

باید دور سرش طواف کرد

متاسفم

که چرا قلب کشورم سیاه است،

و روابط‌مان

هر روز تیره‌تر می‌شود؟!

/ 1 نظر / 12 بازدید
حسین مقدم

سلام_ متاسفانه این جور رفتارها در جامعه ما بخاطر مسایل اقتصادی روزبه روز بیشتر میشه کس هم توجی نمی کنه انشالا روزی بیاد که کسی اینجور موردها را نبیند