شنا در رودخانه شیون

    خرداد یا همان ثلث آخر برای ما دانش آموزان همیشه پر هیجان بود. امتحان آخر را که می دادیم، اگر احساس می کردیم نمره قبولی آورده ایم، از در مدرسه شهید نیکوکلام که پایمان را بیرون می گذاشتیم، بلافاصله کش های کتابها را از هم جدا می کردیم و نرسیده به منزل، کتاب و دفترمان را ورق ورق و نقش بر کوچه و خیابان.

    از یکطرف خیالمان راحت می شد که دیگر وقت استراحت و تفریح شروع می شود، از طرف دیگر نگران بودیم که پدر، کدام یک از کارهای زمین مانده خود را به ما محول خواهد کرد. او از صبح زود مشغول کارگری و کشاورزی می شد. آن موقع مایحتاج منزلمان از محل همین کارگری و کشاورزی و دامداری؛ آن هم به شیوه سنتی تامین می گردید. معمولا" 20 راس گوسفند همیشه نگهداری می کردیم. حالا با آزاد شدن وقت یکی از بچه ها، و بالطبع کوچکترین عضو خانواده باید مسئولیت چراندن این تعداد گوسفندان را به عهده بگیرد. والدین معزز اصلا" امان نمی دادند. همان روز که وارد منزل می شدیم و متوجه تعطیلی مدرسه می شدند، بلافاصله باید پشت سر گوسفندان راهی صحرا می شدیم؛ آن هم نه برای یکی دو روز، بلکه برای 3 ماه متوالی. چقدر دلمان می خواست تا استراحتی بکنیم؛ حداقل چند روزی را تا ساعت 9 صبح بخوابیم.

صدهزاران/حسین نصرتی/کال شیون

    بعد از ظهرهای داغ تابستان توی صحرا دنبال سبزه ای می گشتیم تا گوسفندانمان را سیر کنیم و بعد از آن برای ساعتی به سایه ای پناه ببریم و لختی استراحت و هوایی تازه. اما هیچگاه شیرینی خاطرات من در آن سالها از رودخانه شیون و "بش" مرحوم حاج عباس اکوان از خاطرم نمی رود. آبهای فراوان آن سالها و جاری بودنشان در رودخانه باعث شده بود تا حاج عباس دست بکار شود و استخر نسبتا" خوبی را آماده کند. آب این استخر از طریق دیزل کوچکی به زمین های مجاورش هدایت می شد، " آب تنی" در این فضا به تنمان حالی می داد و نفسمان را چاق می کرد. دوستانمان همگی می آمدند. شنا هم که بلد نبودیم. شنای مرسوم آن سن و سال، همان شنای سگی بود. به رغم خستگی های فراوان ناشی از چرانیدن گوسفندان، آب تنی در این استخر سنتی و طبیعی جزو بیادماندنی ترین خاطراتمان است.

   این روزها، تابستان ها فصل کلاس آموزشی است و استراحت و هزار بازی نورسیده کامپیوتری و پشت میزی. بچه ها کمتر به کوچه و بیابان و ورزش می روند. بازی ها و تفریحات و حتی کارکردن های زمان ما چندان سخت و پیچیده نبودند، یعنی هر وقت و هر جایی که می خواستی آنها را می توانستی انجام بدهی. اما چیزی که برای این بازی ها لازم است، هم امکانات، هم هزینه، هم اعصاب و هم دعوا. آنها مدام سرشان در گیم است و بجز سر سفره و پول توجیبی پدر و مادرشان را نمی شناسند. اطلاعات عمومی شان در حد صفر است.

     حکایت شکایت و گله از امکانات و فناوری و این حرفها نیست، اما حدیث لحظه ها و خاطراتی است که مزه اش از زیر زبان ها نمی رود و دلت می خواهد بچه هایی که امروز می بینی هم لااقل کمی از آن را بچشند!

/ 6 نظر / 50 بازدید
هاشمی

نرسیده به منزل، کتاب و دفترمان را ورق ورق کرده بودیم و نقش بر کوچه و خیابان آبهای فراوان آن سالها و جاری بودنشان در رودخانه ----------------------------------------------------- یادش بخیر آن روزها البته آب تنی بعضی ها در قسمت شمالی بام و در چند نقطه دیگری هم بود و یک مورد هم در مسیر جاده قارضی

افسانه صباحی

با سلام و احترام و درود فراوان بر شما استاد گرامی طاعات و عبادات قبول شاید اختلاف سنی بنده حقیر با شما بیش از یک دهه باشه اما وقتی به وبلاگت شما سر میزنم احساس میکنم با تمام وجود در ان لحظات حضور دارم. وقتی در محل کارم فرصتی پیش میاد که به اینترنت سری بزنم بدون اغراق عرض میکنم اولین چیزی که در سایت گوگل مینویسم کلمه " صدهزاران " هست.. گاهی مطالب شما رو چندین بار میخونم و همه تصاویر وبلاگتون که مربوط به بام هستش رو در سیستم ذخیره میکنم. توفیق و سعادت نداشتم شما رو ملاقات کنم ولی قطعا شما هم مثل برادرتون جناب اقای رسول نصرتی هستید. بنده توفیق داشتم 4 سال شاگرد ایشون بودم . متاسفانه خیلی دیر به دیر به بام سر میزنم و چندسالی میشه ایشون رو ندیدم. اگه معلم بزرگوار بنده رو دیدید سلام گرم بنده حقیر رو به ایشان برسونید. با آرزوی بهترین ها برای شما...

محمدرضا

سلام حسین آقا. خاطراتمان زنده شد. تشکر می کنم.

رضایی

پیشاپیش عیدتان مبارک. طاعات قبول.

هاشمی

نظر خانم صباحی هم لایک دارد

همسایه نسبتا دور

عالی