حکایتی واقعی

     بازخوانی خاطرات کودکی و نوجوانی پس از گذشت سالیانی به خودی خود رنگی از افسانه و خیال به آن خاطرات می زند. چیزی که هست این است که گذشته را نه مه آلود، بلکه رازآمیز به یاد می آورم و با نوشتن گذشته، خود را مرور می کنم. شاید این هم راهی است برای نزدیک شدن به خودم. سال1362 در کلاس سوم راهنمایی تحصیل می کردم. معلم ریاضی مان بسیار بد عنق و بد اخلاق بود. همیشه ساعت 8 صبح اولین روز هفته درس ریاضی داشتیم. او هر وقت وارد کلاس می شد از روی دفترچه اسامی، نامی را انتخاب می کرد و او را برای حل تمرین به پای تخته فرا می خواند. اگر دانش آموز نگون بختی نمی توانست تمرینات را بخوبی حل کند، تنبیه بدنی و روحی شدیدی در انتظارش بود.

     دوستی داشتم به نام مسلم باقرزاده که بسیار عجول بود. حتی اگر درس را بخوبی می توانست پاسخ بدهد، خیلی سریع تحت تاثیر شخصیت بد "آقای آرام" قرار می گرفت و همه ی دانسته های خود را فراموش می کرد.

     تنبیهات این معلم بداخلاق همیشه آزارمان می داد، حتی شبها هم خواب تنبیهات معلم ریاضی را می دیدیم. یک شب که فردایش ریاضی داشتیم، خواب دیدم که آقای آرام بسیار خشن وارد کلاس شد و از روی دفترچه نام مسلم باقرزاده را قرائت کرد و او را برای حل تمرین فراخواند. از قضا مسلم باقرزاده هم نتوانست جواب تمرینات را بخوبی بدهد. مبصر کلاس هم به دستور آقای آرام او را طناب پیچ کرد. مسلم در حالی که به شدت گریه و زاری می کرد از "آرام" طلب بخشش می کرد. اما  معلم تندخوی ریاضی بدون توجه به التماس و خواهش "مسلم"، به یکباره پنجره کلاس را گشود و به "رضا رضوی" مبصر کلاس اشاره کرد که او را از طبقه دوم به صحن حیاط مدرسه پرتاب کند.

     همکلاسی هایم از " آرام"خواهش کردند تا بار دیگر به او فرصت پاسخگویی بدهد. آقای آرام هم با عصبانیت و داد و بیداد به نظر دانش آموزان تمکین کرد و او را بخشید.

      صبح روز شنبه وقتی وارد حیاط مدرسه شدم، مسلم باقرزاده را دیدم که با کمال آرامش در حال بازیگوشی بود. در میان هیاهوی دانش آموزان مدرسه راهنمایی شهید نیکوکلام " بام " خودم را به کنارش رساندم و موضوع خواب دیشب را برایش بازگو کردم. از آنجایی که او بسیار عجول بود، دست و پای خود را گم کرد و آثار تشویش و اضطراب در چهره او هویدا گشت. وقتی مسلم را به آن صورت مشاهده کردم، ترس و وحشت وجود مرا هم فراگرفت. خواب جا ماند و من سراسیمه از صبحگاه به طرف کلاسمان در طبقه دوم رفتم. لحظاتی بعد آقای آرام وارد کلاس شد. همه نگاهم به دست "آرام" بود که به طرف جیب بغل کتش برود و نام مسلم را بخواند.

     آن روز من کانون تمام رسیدن ها بودم. من، نقطه عطف تمام اتفاقات خوب و بد بودم. و این چنین بود که آن روز تمام راه ها و نگاه ها به رویای دیشب من ختم می شد. از طرفی نگاهم به مسلم بود که خیلی مغموم در کنج کلاس کز کرده بود و در فکر اتفاقات دقایق آینده بود. سکوت نفرت باری کلاس را فراگرفته بود؛ این سکوت برای نویسندگان و شاعران مملو از سوژه است. چه لحظات و دقایق سختی را سپری می کردم، آنقدر یادم آمد که باید حواسم به خودم هم باشد؛ شاید خواب من به همان شکل تعبیر نشود، شاید من به پای تخته فراخوانده شوم. از این روی قلبم را آرام کردم تا از دیدن صحنه های کتک خوردن هم کلاسی هایم یکه نخورم.

     " آرام" بدون سلام وارد کلاس شده بود. خودش بود، مثل همیشه سراپا کابوس و وحشت و تیرگی، گرد گرفته و غمگین. نگاهم را بطرف مسلم زوم کردم. طفلکی خیلی محزون در گوشه نیمکت پنهان شده بود. با خودم گفتم بد نیست در پایان کلاس کنارش بروم و دلداری اش بدهم. چاره ای نداشتم، لحظات خواب دیشبم را پیگیری می کردم؛ یعنی بیشتر از اینکه حواسم به کلاس امروز باشد، در فکر تعبیر خوابم بودم. برای همین سرم را در پناه سکوت پایین انداختم. "آرام" مثل خواب دیشب مسلم را صدا کرد ... مسلم نتوانست پاسخ بدهد ... گریه کرد، ناله کرد، التماس کرد ... رضا رضوی او را طناب پیچ کرد ... بچه ها التماسش کردند ...  لحظه به لحظه خوابم تعبیر شده بود. دلم لرزید.

      من همان روز و بعدها ماجرای این خواب و بیداری را همه جا تعریف کردم، اما اینقدر به ظرافت تعبیر شده بود که کسی باور نمی کرد جز همان بچه های کلاس. از آن به بعد خواب من تا سالها بر سر زبان ها بود.

     تا اینجا می دانم که مسلم باقرزاده هم اینک در شهر مشهد مشغول زندگی است. از آن سال به بعد او را هرگز ندیده ام. اگر این پست را می خواند به او سلام می کنم. آقای آرام هم اگر این پست را می خواند، به رغم اینکه من و شاگردان مدرسه راهنمایی شهید نیکوکلام هیچ خاطره خوشی از او نداریم، با این وجود آرزوی ناخوشایندی برایش نداریم.

/ 6 نظر / 7 بازدید
محمدی

رویای صادقانه که میگن همینه.

مرتضی

یادش بخیر دنیای قشنگ کودکانه که با سادگی درس می خواندیم، به سادگی درس پس مس دادیم و اگر چه تنبیه بدنی سختی می شدیم ، اما احترام بزرگترمان را باز هم حفظ می کردیم.

مرتضی

خیلی جالب بود در گذشته بسیاری از معلمان از تنبیهات بدنی غافل نمی شدند؛ گویی این نوع تنبیهات خشن جزئی از درس و مشق دانش آموزان بود.

هاشمی

خاطرات همیشه جالبند و برای افرادی که درگیر آن خاطره بودند هیچ وقت کهنه نمی شوند ما هم تجربه تنبیه بدنی با آنهم سیم برق یا چوب تر از سوی معلمان دهه شصت داشتیم

بامی

آقای نصرتی سلام. آقای آرام در حق هیچ یک از ما معلمی نکرد. انسانی بسیار خشن و نامدرایی بود.

هاشمی

یک سوال آقای آرامی که نام بردید کدام آرام هست؟ آیا بامی بود یا .....؟ و ....