ترس

     تا قبل از دهه 70 بارندگی های نسبتا" خوبی را در مناطق مختلف کشورمان شاهد بودیم. بر همین اساس محصولات کشاورزی و باغی متنوعی در جای جای کشورمان کشت می شد. کاشت خربزه و هندوانه به عنوان دو محصول استراتژیک در کنار بادام درختی از رایج ترین کارهای مردمان "بام" بشمار می رفت. طبیعی بود که حفظ و نگهداری از آن همیشه در اولویت خانواده ها باشد. من به عنوان دانش آموزی که سهم قابل توجهی در کمک به معیشت خانواده در ایام تعطیلات تابستانی بر عهده داشتم، اغلب به عنوان نگهبان جالیز از طرف خانواده بکار گرفته می شدم. این در حالی بود که سن و سالم به اندازه ای نبود که بتوانم از عهده مهاجمان به جالیز و احیانا" حیواناتی که ممکن بود وارد حریم جالیز بشوند برآیم، صرفا" نام من به عنوان کسی که نگهبان جالیز است، در بین عابران آن منطقه خودنمایی می کرد. جثه نسبتا" ضعیف و سن و  سال پایین؛ آن هم در سنین 9 و 10 سالگی نمی توانست مانع مهمی در برابر چنین تهدیدهایی باشد.

     هنگام غروب و نزدیک اذان مغرب معمولا" کار نگهبانی جالیز در "مزرعه شیون واقع در بالا جوی" را رها می کردم و به طرف منزل می رفتم. غروب آن روز که اتفاق ترسناکی قرار بود بیفتد؛ برادرم مهدی برای کاری به سوی منزل حرکت کرد و به من تاکید کرد تا زمان بازگشتش در همانجا بمانم. او مرا در جالیز تنها رها کرد و رفت.

     شب از راه رسید. با اینکه تابستان بود، اما باد شدیدی شروع به وزیدن گرفت؛ توفانی بسیار وهم انگیز که از قضا وحشت آن با داستان های اجنه  که آن روزها در میان ما کودکان بسیار رد و بدل می شد، در هم آمیخته شده بود. افکار این موجودات با گرد و غبار، و زوزه ی باد در هم می پیچید و صدای وحشتناک و مهیبی ایجاد می کرد. من از ترس به زیر لحافی که در وسط جالیز داشتیم پناه بردم. سیاهی شب، تنهایی، افکار جنی، وحشت از دیو و دد و ... بر جان کودکانه ام مستولی شده بود. گاه گاهی صداهای وحشتناک تری باز تولید می شد و آزارم می داد. ترسان و لرزان خودم را جمع کرده و چشمانم را در زیر لحاف بشدت بر روی هم می فشردم تا صدای این باد وحشی به داخل نخزد. وحشتی تمام وجودم را فراگرفته بود که می خواست از من پنهان بماند، تا به خیال خود در حق من بزرگی کند!

حسین نصرتی- ترس در بام- صدهزاران

     حکایات اجنه و کسانی که با آنها محشور بودند، بسیار در ذهن آشفته ام بالا و پایین می شد، با اینکه تا منزلمان کمتر از یک کیلو متر فاصله بود، اما من نه پای رفتن داشتم و نه می خواستم از فرمان مهدی سرپیچی کنم.

     دو ساعتی طول کشید، دو ساعتی سخت. ناگهان صدایی شنیدم که نامم را مرتب تکرار می کرد. صدای باد آنقدر شدید بود که خیال می کردم در دنیای جن ها پا گذاشته ام. باز به خودم فشار می آوردم و مچاله تر می شدم و سعی می کردم صدایی نشنوم. اما این صدا نزدیک تر می شد. صدایی آشنا، اما بریده بریده که اندک اندک به صدای خسته و گریانی تبدیل شد.

     از ورطه ترس و واهمه خود را بیرون کشیده و با دقت بیشتری به صدا گوش سپردم. این بار دیگر یقین کردم که کسی در باد حضور دارد و اتفاقا" پای در جالیزمان هم گذاشته است. با احتیاط از وضعیت مچالگی خارج شده و کم کم گوشه لحاف را کنار زدم. وقتی واضح تر به صدا گوش سپردم؛ صدا، صدای آشنایی بود. برادرم مهدی که آن موقع هفده ساله بود، با صدایی لرزان و ناامید در حالیکه نور فانوس بر صورت خسته و بی رمق او می تابید، می گفت: پس کجایی حسین؟

     خوشحال و خندان برخاستم و در کنار روشنایی فانوس او را در آغوش گرفتم. صورت خیس مهدی، آن شب آرامش عجیبی به من بخشید. از قضا این آرامش با پایان وزش باد نیز همراه شده بود. برای دقایقی مقابل هم نشستیم و از سر ذوق فقط همدیگر را تماشا کردیم.

     ای دریغ که چند سال بعد از آن باد و طوفان، باز هم شب و تیرگی از راه رسید. نشستیم تا طوفان فرو نشست. نمی توانم بیاد آورم که دیگر افسانه ای نمی توانست ما را نجات دهد! این بار این طوفان به تمام آن خاطرات زیبا و نازیبای آن شب تاخت و او را از ما جدا کرد. صورت خیس مهدی آن شب حس بسیار لطیف و زیبایی در وجودم بوجود آورده بود.

/ 10 نظر / 30 بازدید
زهرا

ما هم توی یه سنینی این جور داستان ها به شدت بین مون رواج داشت که توی شرایط مختلف باعث وحشت مون می شد! خدا رحمت کنه برادرتون رو [گل]

ایوب خجسته

با سلام و عرض ارادت من هم آن شبهای تاریک و وحشتناک را در جالیزهای مقابل سوملار تجربه کرده ام.چه شبهایی که قبل از غروب آفتاب به زیر لحاف جاجیم می خزیدم تا قبل از غروب آفتاب خوابم ببرد و سیاهی و ظلمات شب را متوجه نشوم.صبح هم با گرمای خورشید و صدای پرندگان میفهمیدم که صبح شده است.با همه تلخیهای که گذراندیم باز هم میگیم یادش بخیر. خداوند برادر بزگوارتان را بیامرزد.

محمدی

احساسات زیبایت را که از پس شبی تلخ و جانکاه از وجودت بیرون آمده را تحسین می کنم حسین جان!

مهدی

از آن لحظه های تلخی که خاطراتش شیرین میشود. تجربه‌ی مشابهی از غروب گونِی البته در ابعاد محدود تر و مدت زمان کوتاه تر دارم. روح آقا مهدی شاد.

پریماه

سلام و عرض ادب زیبا رقم زدید تیرگی خاطره تان را... روح رفتگان شاد.

زواره ای

درود می فرستم به بزرگی و احساس زلالت.

هاشمی

خاطره جالبی تعریف شده بود همه کودکان با ترس بزرگ میشوند هرچند که شکل آنها ممکن است فرق کنند و هر اتفاقی چه خوب و چه بد به مرور زمان و گذشت سالها تبدیل به خاطره میشوند و ماندگار ان شاالله که خود انسانها و صفات نیکویشان ماندگار باشند

مهدی

جناب خجسته را درک میکنم. فضای سوملار حتی در ساعات روز هم برای من وحشت آور است!

احمدداورپناه

سلام حاجی: واقعا" دوران خوبی بود .خصوصا" خاطرات شیون اب گرفتن ، یونجه جمع کردن و... خداروح برادرت را با شهدای کربلا محشور کند