فلسفه و جنگ

     جنگ با همه زشتی هایی که دارد، جنبه های خوب و زیبایی هم از خود بروز می دهد. همه ما از طریق تلویزیون، نمونه هایی از ایثار و از خودگذشتگی رزمندگان هشت سال دفاع مقدس را دیده ایم. علاوه بر این جنگ به تجربیات رزمندگان افزوده است؛ تجربیات عملیاتی، شخصیتی و عاطفی. من با اینکه سایقه چندان مهمی در این زمینه نداشته ام، با این حال همان چند صباحی که در ایام نوجوانی در کنار این عزیزان زیسته ام، چیزهای متفاوتی آموخته ام. علت اینکه من همیشه در حالت آماده بکار هستم، از همین جا نشات می گیرد. من کسی هستم که برای رفتن به جایی نزدیک و دور، نیاز به هماهنگی قبلی و نیاز به زمان برای آمادگی بیشتری ندارم. کافی است یک ساعت جلوتر به من بگویند که سفر بسیار طول و درازی در پیش داریم، من همیشه آماده ام. این آمادگی هم از همین روحیه اندک زمان حضورم در جنگ حکایت دارد.

     اینکه در نوشته های من حسی از پایان و حسی از رفتن وجود دارد، بخاطر این است که این احساس در جنگ شکل گرفته. از دهها پایان و خداحافظی ای که تجربه کرده ام و احساس کرده ام که شاید این آخرینش باشد. به واقع به این فکر نمی کنم که آیا بار دیگری هم وجود دارد! گویا این تفکر در من ریشه دوانیده و شاخ و برگم بر همین اساس شکل گرفته است. اصلا" هیچ وقت نمی توانم یک جا بند بشوم. همواره در حال حرکتم. دائم مکانم را عوض می کنم؛ حتی وقتی از خانه ای که در روستا داریم و به خانه اصلی مان بر می گردم، باز هم همین حس را دارم. گویی همیشه وقت رفتن است و این بار شاید دیگر اینجا را نبینم. اینکه وسایلم را جمع کرده ام و آماده رفتن ام، این روحیه در من نهادینه شده است. البته آن زمان بیشتر از جنبه معنوی به این موضوع نگاه می کردم، اما در حال حاضر قدری از آن ملاطفت و معنویاتم کاسته شده و بیشتر به موضوع سیال بودن می اندیشم.

     همیشه تغییر زیادی در زندگی ام ایجاد می شود، البته بر خلاف جنگ که همیشه اتفاقات بدی در حال افتادن بود و انگار سوار خودرویی بودیم که هر آن ممکن بود خمپاره و توپی در جلومان به زمین بخورد و آن را نابود کند؛ در حال حاضر هم به استقبال همین تغییرات می روم؛ اما از جنبه سازندگی آن. این خط سیر همان چیزی است که جنگ با خود می آورد. برای همین است که هیچ وقت به نوشتن فکر نمی کنم. یعنی دنبال این نیستم که بخواهم در باره موضوعی فکر کنم و برای آن مطلب بنویسم و بعد در وبلاگم پست کنم. همینجوری لپ تاپ را باز می کنم، صفحه ارسال مطلب جدید را کلیک می کنم و شروع می کنم به نوشتن. اولین چیزی که به ذهنم خطور می کند، موضوع آن پست می شود.

     مشکل بزرگی که با نوشتن دارم این است که هیچ وقت نمی دانم چیزی که الان در حال نوشتنش هستم، چه چیزی از آب در می آید؟ شروع می کنم و با جریان سیال ذهن پیش می روم و اذعان می کنم که هیچ  نوع تسلطی بر آنچه که می نویسم ندارم. به نظرم این کار بزرگ و ارزشمندی است. این باعث می شود که دچار خمودگی و روزمرگی نشوم. من همیشه از روزمرگی فرار می کنم. اینکه صبح در ساعت معینی برخیزم و در ساعت معینی و برای انجام کار معینی هفته ها و ماهها تکرار بشوم، خسته می شوم. برای همین نوع کاری که انتخاب کرده ام برخلاف این است. من حتی در کارم کمتر ایده ای برای پایان بندی دارم. اما به یک چیز واقفم؛ و آن اندازه کارم است.

     شاید انگیزه های مختلفی در وجود من برای نوشتن وجود داشته باشد، اما همه چیز با یک کلمه، با یک واژه و با یک جمله آغاز می شود. به عبارتی در ابتدا هیچ چیزی در باره موضوع نمی دانم و اصلا" نمی دانم که چگونه آن را باید به پایان برسانم. بیشتر کارهای انتزاعی و ذهنی من متاثر از همین روحیه است و علت اینکه امید دارم و باز هم امید دارم بخاطر همین روحیه و احساسم هست که به بخشی از سرشت من تبدیل شده است.

     دیروز در کنار ساحل دریای خزر نشسته بودم. لحطه غروب آفتاب را به مدت یک ربع زیر نظر داشتم. اینکه می گویم این روحیه حضور در جنگ باعث خلق ادبیاتی آغشته به رفتن و وداع در من شده، بخاطر همین است. اینکه آن لحظات را تماشا می کردم، لحظه وداع و دور شدن و محو شدن و ورود به دنیای جدید؛ اینها همه یادگار جنگ هستند، خوب و بدش را قضاوت نمی کنم، اما احساس می کنم آماده بودن و انتظار کشیدن واژه های شیدایی من شده اند. این تصویر یادگار دیروز من از ساحل زیبای دریای خزر است. پشت همه تصاویری که تهیه می شود، تمام دنیا پنهان است. دنیای که در اختیار همه ماست، دنیایی که معناهای زیادی دارد و ما هنوز کشفش نکرده ایم.

/ 4 نظر / 17 بازدید
رضایی

برداشت خوب و دقیق و فیلسوفانه ای از جنگ و تحولات اطرافتان دارید. تبزیک میگویم این شیدایی تان را. موفق باشید.

محمدی

از آن پستهای زیبایی است که کمتر نشیر آن را می توان یافت. قلمتان همیشه پربار باشد.

هاشمی

جالب بود خصوصا با این شیوه توصیفی

پرنیان

سلام و ادب جناب نصرتی موقع خواندن متن زیبایتان داشتم فکرمیکردم اگر یکی از من بپرسد چه جور آدمی هستم اصلا نمی دانم چه بگویم یعنی شاید هیچ وقت نتوانم بنویسم من چه جور آدمی هستم روحیه ی آماده بودن در من هم هست ولی برای جاهایی که دلم بخواهد بروم اان از آنجا که نخواهم حتی اگر بهشت باشد آدم همسفرش هم مهم است روحیه بسیار خوبی دارید زنده باشید و برقرار ...[گل]