صندوقچه نان

     بسیاری از ما یادگارهای ارزشمند و گاه بی ارزشی از پدران و مادران و پدر بزرگ ها و مادربزرگ هایمان در منازلمان نگهداری می کنیم. برخی از بچه هایی که هم سن و سال من و بزرگ تر از من هستند، یادگارهای به غایت ارزشمندتری از دوستان و همرزمان خودشان در جبهه های جنگ در دهه 60 به همراه دارند، یادگاری هایی که همیشه آنها را به یاد خاطرات خوب و گذشته های جذابشان می اندازد. من و شما از پدران و مادران و نسل اولی های خانواده چه چیزی به یادگار داریم؟

     برخی از یادگاری ها مربوط به هویت خانواده ها می شود؛ احتمالا" شما هم دور و بر خودتان افرادی را می شناسید که همه ساله در ایام محرم یا مناسبت هایی از سال، اقدام به اطعام برخی از نیازمندان می کنند، این نوع احسان در واقع یادگاری است از بزرگان که دست به دست چرخیده و به فرزندان کنونی رسیده و تبدیل به هویت این خانواده ها شده است. برخی از اینها با حضور در مراسم و آئین هایی نظیر شبیه خوانی و تعزیه، راه و رسم آنان را ادامه داده اند، و برخی از رفتارها از پدران و مادران ما از جمله بذل و بخشش،احسان، گذشت، فداکاری، حسن شهرت و خوش خلقی شان زبانزد آشنایان و افراد فامیل شده و باعث شده که این نوع خانواده ها از بقیه متفاوت تر باشند؛ در واقع بخاطر آنها اعضای خانواده بیشتر احساس یکی بودن می کنند. روضه ها و نوحه خواندن ها، نذرهای سالانه مادربزرگ ها، گلیم بافی عمه ها، و ... همه چیزهایی که ما را به گذشته مشترک خانوادگی و داستان ها و حکایاتشان متصل می کنند.

     اینهایی که گفتم به نوعی یادگاری های معنوی هستند. اما نوعی از یادگاری ها هم هستند که بصورت ملموس هم اکنون در اختیار ما قرار دارد. ما خاطرات باشکوهی از آنها به یاد داریم. نمونه اش همین صندوق چوبی ای است که من در پذیرایی منزلمان در "بام" درست در روبرو قرار داده ام، این صندوقچه در واقع جانانی ما بود. مادر مرحوم وقتی قصد پختن نان می کرد، اغلب به تعداد 30 تا 40 قرص نان را در تنور می پخت و در پارچه ای می پیچید و آن را در همین صندوق قرار می داد، این مقدار نان برای مصرف سه تا چهار روزمان کافی بود. محل نگهداری این صندوقچه در کندوخانه بود که در آن علاوه بر گندم و آرد؛ آذوقه ها و خوراکی های مختلفی برای استفاده طول سالمان نگهداری می شد. محیطی خنک و به دور از تابش مستقیم آفتاب. من هرگاه در این صندوق را باز می کردم، عطر نان مادر تمام حیاط را پر می کرد. اگر چه اقلام دیگری هم از پدران و مادرانمان به یادگار نزد ما باقی مانده است، اما هیچیک از آنها به زیبایی این صندوق نان نیست!

     ما به این صندوقچه های خاطرات چه چیزی خواهیم افزود؟ چه بدانیم و چه ندانیم، هر رسم و هر سنتی که امروز بنا می گذاریم و هر شیئی که بازگوکننده داستان های مهم زندگی مان باشد، می تواند برای فرزندانمان و در مجموع برای آیندگانمان ارزشمند و محترم باشد. حالا که این را می دانیم و این مهم را تجربه کرده ایم، پس ما هم بکوشیم تا خاطرات زیباتری از خودمان نزد فرزندان و نوه هایمان به یادگار بگذاریم، یادگاری هایی که باعث شکوه خانواده ما باشند، یادگاری هایی که باعث افتخار و سربلندی آنان باشد، بزرگی و حجم آن مهم نیست، آثار مثبت آن مهم است، اگرچه به اندازه یک جمله شیرین باشد، جمله ای که طی دوران زبان به زبان می چرخد و نام و یاد ما گرامی داشته می شود.

/ 5 نظر / 27 بازدید
عسل

نوشته هات عالیه . از کجا میاریش؟ فقط بازدید کننده زیاد نداری . منم تا دیروز بازدید کننده نداشتم اما دیشب یکی یه سایت بهم معرفی کرد که کلی بازدید کننده جمع کردم . برات میزارم : http://www.sitegood.ir/pages/amozesh.html

هاشمی

مطلب جالبی بود خصوصا پاراگراف آخر این پست که چکیده مطلب بود برای من یک سماور ذغالی قدیمی و یک صندوق فلزی که در حکم گاوصندق قدیمی داشت و تعدادی ظرف و سینی قدیمی به یادگار مانده است و سایر اشیا در دست دیگر آشنایان است در مجموع اشیا عتیقه فقط و فقط در صورت داشتن ارتباطی با خاندان خود معنا پیدا میکنند نه صرف تزئین منزل و دکوراسیون

مهدی

این صندوقها گاهی خیلی عزیز بودند. مثلا وقتی گرسنه از بیابان بازگشته بودیم. گاهی هم نسبت به آنها بی تفاوت بودیم. مثل خیلی اشیای دیگر. مثل پیکان اسقاطی بی سقفی که روزگاری آرزوی خیلی ها بوده. به نظرم کاشتن درخت زیبا ترین یادگاری است.

پریماه

سلام و عرض ادب تا جایی که یادم میاد خونه پدر پدری و پدر مادری ام هم از این صندوقچه ها وجود داره که همیشه من رو یاد قدیما میندازه. گاهی وقت ها با یادشون اشک شوق میریزم و گاهی وقت ها از اینکه کنار ما نیستن اشک حسرت. عذز خواهی می کنم دیر پاسخ تون رو دادم در رابطه با ... شیشه پنجره را باران می شوید صورت غمزده را باران می شوید تا خدا با باران راهی نیست اشک رازیست به چشم که باران می شوید با اجازه تون یه تغییر کوچولو دادم صحیح یا غلط بودنش رو نمی دونم از این جهت که با شعر کلاسیک رفاقتی ندارم. با سپاس