شبانه

     پس از یک روز کارکردن سخت و دشوار در گرمای سوزان آفتاب، خوابیدن در بالای پشت بام، آن هم پشت بام بالاخونه حس خوبی به آدم دست می دهد. تصورش را بکنید اگر شما جای نوجوانی باشید که در گرمای تابستان تیرماه روزی حداقل 10 کیلومتر برای انتقال دسته های گندم با چارپا با پای پیاده طی کند و وقتی غروب به منزل می رسد با خوردن چای و شام مختصر، خواب بر او غلبه کند و برای فرار از این همه عطش، بخواهد گرمای درون را از تن به در کند، کدام مکان را برای خواب شبانه انتخاب می کند؟

     درست است بالا پشت بام بالاخونه. شبهای آنجا آنقدر خنک است که حتی گرمای لحاف هم نمی تواند وجود شما را گرم کند؛ اما چقدر لذتبخش است اگر این خواب قشنگ دارای حاشیه های قشنگی هم باشد!

     گلیمی را که از آغاز تابستان آنجا پهن و رختخوابم را در آن پیچیده ام را به آرامی باز می کنم. رادیوی کوچکم را هم روشن و  به قصه شب گوش می کنم. همینطوری حس کنجکاوی ام گل می کند و موج رادیو را می پیچانم تا ببینم در دنیا چه می گذرد و اصلا" جای من در این دنیا کجاست. همینطور می چرخم و صدای باد هم در گوشم می پیچد. برای همین سرم را از زیر لحاف بیرون می آورم تا برداشتم از تحولات جهان کامل تر شود. اما جایگاه من در اینجا کمترین است. من باشم یا نباشم، من بدانم یا ندانم؛ توفیری ندارد. سیاستمداران و حاکمان سرگرم کار خودشان اند و من هم باید صبح زود برخیزم و دنبال ادامه کار کشاورزی و کمک پدرم باشم. رادیو را خاموش می کنم و مثلا" می خواهم بخوابم.

     راستی پدرم هفته ای یک روز به من استراحت داده است. یادم آمد که فردا روز تعطیلی من است. با این حال خسته از یک روز کار کشاورزی طاقت فرسا، چشمانم را می بندم، اما گوش هایم هشیارند. آنها خواب ندارند. من که رادیو را خاموش کرده ام، پس این صدا از کجا می آید؟ دقیق تر که می شوم دو تا منزل آنطرف تر صدای رادیوی حاج آقاست که در مسیر وزش باد به گوشم اصابت می کند: دیشب به سیل اشک ره خواب می‌زدم، نقشی به یاد خط تو بر آب می‌زدم. ابروی یار در نظر و خرقه سوخته، جامی به یاد گوشه محراب می‌زدم. هر مرغ فکر کز سر شاخ ... خلاصه که با شنیدن این غزل زیبای حافظ چشمانم را باز می کنم و به آسمان زیبای خدا چشم می دوزم. چقدر زیباست این آسمان. ستارگان پرشمار با حرکت های زیبا مرا محو تماشای خود کرده اند.

     همینطور در خیالات خودم خوابم برده است. انگار نه انگار که از سر شب تا به صبح اینجا خوابیده ام. شب خنک و تاریک، گویی در چشم به هم زدنی جای خود را به صبح روشن داده است. این بالا پشت بام دیگر جایی برای قایم شدن از آفتاب نیست. خنکای تشک جای خودش را به گرمای روز داده است و اگر کمی تعلل کنم، شاید سر و کله مورچه ها هم پیدا شود. بلند می شوم، مثل همیشه رختخوابم را مرتب می کنم. گلیم را دور آن می پیچم و تکه های سنگ را روی آن می چینم و راهی اتاق می شوم. دیگر خوابم نمی آید.

     می دانید؛ خوابیدن روی بالا پشت بام آدم را سحر خیز می کند. دنیای زیبایی است کارکردن در کنار پدر در بام و استراحت ناب در شبهای خنک "بام".

شبهای بام- حسین نصرتی - صدهزاران

/ 3 نظر / 53 بازدید
زهرا

خوابیدن زیر سقف اسمون نعمتی بوده که قبلا داشتیم، اما الان با رشد طولی خونه ها و سبز شدن این همه اپارتمان، محروم شدیم ازش[ناراحت]

هاشمی

زندگی آپارتمانی و یا به عبارتی زندگی در کندوی زنبور فرصت فیض بردن از اینگونه لذت ها را نمی دهد