صدهزاران
صد هزاران گل شکفت و بانگ مرغی بر نخاست ، عندلیبان را چه پیش آمد هزاران را چه شد
 
 

امروز داشتم با تاکسی از منزل به طرف محل کار می آمدم،  در صندلی جلو  مسافری - کامل سن نزدیک به سن راننده - نشسته بود. چیزی نمانده بود به انتهای مسیر که مسافر جلویی کرایه خود را به راننده پرداخت کرد، راننده 100 تومان دیگر طلب کرد، مسافر از دادن آن امتناع کرد، راننده عصبانی توضیح داد، او قانع نشد و بالاخره کرایه مسافر را به بیرون از ماشین پرت کرد و ادامه مسیر داد و کلی شکایت از این و آن کرد و  به زمین و زمان ناسزا گفت.

پس از پیاده شدن ، در طول مسیر تا محل کارم این موضوع از ذهنم خارج نمی شد. تصاویر خیلی مبهمی از جلو چشمانم عبور می کرد، به این شهر فکر می کردم؛ شهری بدون رنگ، غریبه با مردمانش، با پنجره‌های بسته و بدون چشم‌انداز، شهری که مردمانش دوستش ندارند. هنگامی که 2 قرن پیش این شهر در جنوب دامنه البرز قامت آراست، هیچ کس تصور نمی‌کرد این شهر کوچک و زیبا، به سرزمین دود و آهن و عصبانیت و شلوغی تبدیل شود. شهری خاکستری با مردمانی عصبانی که برای یافتن لقمه نانی باید فشارهای مضاعفی را تحمل کنند. شهری خالی از رنگ، شهری به‌دور از آرامش. مردمانش همانند غریبه‌ای در کوچه‌هایش زندگی می‌کنند. مردم در این شهر تنها رویکرد اقتصادی دارند و تصوری از زندگی غیراز آن وجود ندارد. شلوغی آن بر روح و روان آدمی تاثیر بسیار بدی گذاشته است. من خود هر بار که به منزل بازمی گردم، همیشه احساس می کنم که اتفاقات بدی روی خواهد داد. گاهی بر فراز بلندی نگاهی به این شهر می کنم و از خلقت خدا شگفت زده می شوم. از طرفی از لطف و کرمش که روزی این جمعیت بسیار در این کوهپایه چگونه تامین می شود؟

یاد قطعه شعر داود ملک زاده افتادم:

خانه‌ها

یکی

یکی

طلوع می‌کنند

پیش از آن‌که خورشید

از پشت کوه بیرون بزند

و شهری شود

کیف‌های خواب‌آلود

با کت و شلوارهایی بی‌سشوار

....

و شهر،

سیاه‌ تر می‌شود

دلمان خوش است

لااقل

همیشه میدانی برای آزادی هست

باید دور سرش طواف کرد

متاسفم

که چرا قلب کشورم سیاه است،

و روابط‌مان

هر روز تیره‌تر می‌شود؟!

[ دوشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸۸ ] [ ۸:٠۳ ‎ق.ظ ] [ حسین نصرتی ]
درباره وبلاگ
حسین نصرتی
نامم حسین است، چون سیزدهم محرم متولد شده ام، رشته تحصیلی ام ارتباطات، کارم نیز در ارتباط با خبر است. مشی زندگی و افکار و اعتقاداتم مبتنی بر اصل میانه روی است؛ چنانکه حضرت علی(ع) می‌فرمایند: میانه روی در کارها را دریاب؛ زیرا کسی که از میانه روی برگردد، ستم کند و کسی که آن را فرا گیرد به عدالت رفتار کند. از طرفی به این سخن آن حضرت (ع) نیز ایمان دارم که می‌فرمایند: درآنجا که باید سخن گفت، خاموشی سودی ندارد و آنجا که باید خاموش ماند، سخن گفتن خیری نخواهد داشت. مطالب من در زمینه های سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و...ارائه می‌شوند. گاهی اوقات تحلیل می کنم، گاهی انتقاد، گاهی هم دفاع و گاهی نیز سکوت. معتقد به نظام جمهوری اسلامی ام و خود را موظف به تعالی ایران می دانم. اگر هم نقدی می‌کنم، برای دلسوزی و حفظ آن است. تلاشم آنست تا در این وبلاگ برای دلم بنویسم و هیچوقت فکر و تحلیلم را به کسی تحمیل نکنم.

آرشيو وبلاگ
صفحات وبلاگ
RSS Feed