صدهزاران
صد هزاران گل شکفت و بانگ مرغی بر نخاست ، عندلیبان را چه پیش آمد هزاران را چه شد
 
 

صدهزاران/ حسین نصرتی   

   از همان موقع که دوربین های دیجیتال وارد بازار شدند، من یک دستگاه دوربین تهیه کردم. از آن سال به اینطرف عکس جایگاه ثابتی در میان خانواده ما پیدا کرده و هر از چند گاهی با مشاهده آنها خاطرات تلخ و شیرین گذشته به یاد می آیند و ما از دیدن کسانی که روزی کنار ما بودند خوشحال می شویم و علاوه بر این غمگین می شویم بخاطر نبودشان در حال حاضر.

   خیلی وقت‌ها با خودم فکر می کنم که اگر همین حالا دستم از دنیا کوتاه شود چه چیزی از من می ماند. منظورم از چه چیزی لباس و اشیای شخصی ام نیست؛ منظورم اثری است که آدم‌ها را به یادم بیاندازد، چیزی که با کار کرده یا نکرده ام در ذهن‌ها باقی مانده باشد.

   ما آدم ها سعی می‌کنیم آدم‌های خوبی باشیم و از خودمان خوبی به یادگار بگذاریم، این وسط خیلی هایمان بدی های مان را پنهان می کنیم توی تنهایی امان و جایی بروزشان می دهیم که کسی نباشد، جایی که کسی نباشد و دوربینی هم حرکاتمان را ضبط نکند.

   برعکسش زمانی هست که خوبی هایمان را جمع می‌کنیم برای وقتی که آدم ها چشم در چشم مان دوخته اند و کلی دوربین جلوی رویمان صف شده.ما قرار است آدمهای خوبی باشیم و عکس ها خوبی مان را به همه مخابره خواهند کرد. یکی از همین چیزهایی که از آدم ها می ماند همین عکس هاست، عکس هایی که زبان دارند و حرف می زنند.

    من گاهی با خودم فکر می کنم بعد از نبودنم با کدام یک از عکس هایم قضاوت خواهم شد، کدام یک از عکس هایم شرح حال مرا به کسی که من را ندیده و با من همنشین بوده می دهد.

    خلاصه که از ما آدم ها گاهی فقط یک فریم عکس به یادگار می‌ماند، عکسی که زبان دارد و حرف می زند. کاش عکسی که قرار است از ما به جا بماند حالش خوب باشد و حال بقیه را هم خوب کند.



موضوع مطلب : فرهنگی

ارسال شده در تاریخ : سه‌شنبه ٢٤ امرداد ۱۳٩٦ :: ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ :: توسط : حسین نصرتی

   ششم مردادماه 1396 همراه با تیم کوهنوردی دانشگاه به قله سبلان در استان اردبیل صعود کردیم. این صعود زیبا مصادف با سالروز یک صعود غم انگیز دیگر بود که یاد این صعود از ابتدا تا انتهای برنامه همراه من بود. من و حسن در سال 1367 خود را برای کنکور سراسری آماده می کردیم و در حالیکه در مرحله انتخاب دانشگاه محل تحصیل و رشته تحصیلی بودیم؛ شرایط کشور رو به وخامت گذاشته بود و با اصرار او موقعیت خود را ترک کردیم و در دوم مردادماه به جبهه های غرب رفتیم. سرانجام شهید حسن نصرتی در صبحگاه ششم مردادماه سال 1367 در عملیات مرصاد از کنار من پر کشید و از ابرها گذشت و به سوی بی نهایت رفت. این صعود خاطره انگیز با صعود 28 سال پیش همرزمم همراه شده بود و ذکر صلوات در طول مسیر کوهنوردی زینت بخش لحظات معنوی من بود.

من(حسین نصرتی) و شهید حسن نصرتی

    از این مقدمه می گذرم و به گزارش این صعود می پردازم. ساعت 23 شب پنج شنبه 5 مرداد ماه از ترمینال غرب به قصد صعود قله سبلان حرکت کردیم و پس از عبور از شهرهای قزوین و زنجان به شهر اردبیل رسیدیم. ساعت 6:30 صبح روز جمعه، صبحانه را در یکی از رستوران های این شهر صرف کردیم. مسیر را ادامه داده و در ساعت 8:00 به مشکین شهر رسیدیم و اتوبوس در نزدیکی پارکینگ آبگرم شابیل، در ارتفاع 2665 متری توقف کرد.

   در این برنامه که به مدت 3 روز به طول انجامید، اعضای تیم توانستند از جبهه شمال شرقی به قله ۴۸۱۱ متری سبلان صعود کنند. برای دستیابی به این قله، در فصول مختلف سال می توان برنامه ریزی کرد که در هر فصلی دارای جاذبه خاصی است. با توجه به وجود آب و هوای اعتدالی در این فصل یخ دریاچه ‌ای که در بالای مخروط آتشفشان اصلی سبلان قرار دارد، در ماه ‌های مرداد تا اواسط شهریور ذوب شده و مرتفع ‌ترین دریاچه آتشفشانی جهان را تشکیل می‌ دهد و این به جذابیت این موهبت خدادادی می افزاید.

   شابیل از گذشته به عنوان مبدأ صعود مطرح بوده و با وجود راه ماشین رو تا پناهگاه، به مسیر اصلی صعود تبدیل شده است. برای رسیدن به آبگرم شابیل باید از شهر لاهرود واقع در جاده اردبیل به مشکین شهر به سمت جنوب پیش رفته و با گذر از کناره دره شیروان دره به شابیل رسید. مسافت شابیل تا پناهگاه را می توان با اتومبیل های لندرور (در مدت حدود نیم ساعت) و یا با پیاده روی و کوهپیمایی (در مدت چهار ساعت) طی کرد. طبق برنامه ریزی های انجام شده، تیم کوهنوردی ما فعالیت خود را در هر دو مسیر رفت و برگشت بصورت پیاده طی نمود. این تیم پس از شب مانی در پناهگاه حسینیه، صبح روز 7 مردادماه برنامه صعود به قله را طی مدت 5 ساعت به انجام رساند. 

   با توجه به تفریحی ورزشی بودن برنامه، این مسیر تا پناهگاه در ارتفاع 3700 متری را بصورت پیاده طی کردیم. مسیر پر از جاذبه های طییعی است. برخی از دوستان که آب آشامیدنی همراه خود نیاورده بودند، با اولین مواجهه در طول مسیر با گروهی از عشایر محلی از آنان تقاضای آب آشامیدنی کردند. آنها در کمال بخشش درخواست دوستان را اجابت کرده و آب مورد نظر را در اختیار آنان قرار دادند. مقارن ساعت 13 پس از حدود 5 ساعت راهپیمایی به پناهگاه رسیدند. در ابتدا مربی و سرپرست تیم اقدام به اجاره اتاق برای اقامت شبانه کردند. سپس اعضای تیم را به گروههای 5 نفره تقسیم کردند و آذوقه هریک از آنان را تحویل دادند. در ادامه هر یک از گروهها مشغول آماده کردن ناهار شدند. بسیاری از همنوردان نیز فرصت را غنیمت شمرده و پس از صرف ناهار مشغول استراحت شدند. برخی از دوستان نیز خود را برای صعود به قصد هم هوایی آماده کرده تا از میزان آمادگی خود شناخت حاصل کنند.

   صبح روز 7 مرداد ساعت 4:30 پس از بیدارباش و  اقامه نماز و صرف صبحانه کولۀ نسبتا سبکی آماده کرده و وسایل اضافه را بر روی تخت ها گذاشته و در ساعت 5:30 عازم قله شدیم. هوا بسیار مطبوع بود و آسمان صاف و پر از ستاره بود. گروه های دیگر نیز پیش از ما حرکت کرده بودند. با کمک چراغ پیشانی، راه پاکوب را دنبال و به مرور ارتفاع گرفتیم تا اینکه هوا کم کم روشن شد و طلوع آفتاب در حال نمایان شدن از پشت ابرها بود، منظره ای زیبا از طبیعت، انسان را ناخودآگاه به تحسین طبیعت وادار می کرد. آقای مهندس امجدی با ذوق و قریحه ای وصف ناپذیر عکاسی می کرد، با بالا آمدن خورشید از پشت کوه، تصاویر زیبایی را ثبت کرد.

   شیب در ابتدای مسیر زیاد بود و به مرور در ارتفاع 4400 متری کمتر می شد. در مسیر چند بار استراحت کوتاهی کرده و به راه خود ادامه می دهیم. در ارتفاع 4575 متری آخرین شیب تند آغاز می شود که اطراف آن یخچال های کوچک سبلان قرار دارد. هوایِ دلچسب و زیبایی بود.

   هر از گاهی انرژی های مثبت عقب دار گروه(جاوید) با صدای ماشالا ماشالا خاطره انگیز می شود؛ در طول مسیر به چند گروه برخورد کردیم. ویژگی تمامی کوهنوردان؛ انرژی مثبت، ادب و مهربانی آنهاست. در هر گروهی خواننده با ذوق و خوش صدایی وجود دارد. برخورد این گروه ها همراه با تقابل خوانندگان است. علیزاده مربی تیم ما نیز همراه با یکی دیگر از اعضای گروه خوب می خوانند. صدای خوانندگان هر گروهی بقیه را سر ذوق می آورد!

   این شیب تند را نیز به آرامی پشت سر نهادیم تا به سنگ محراب در ارتفاع 4750 متری رسیدیم. این سنگ یک دیواره 18 متری است که برای سنگنوردی هم مناسب می باشد. از اینجا تا قله، شیب ملایم بوده و راه کوتاهی باقی مانده است. به رغم خستگی، با روحیه بالا ادامه مسیر دادیم و از یک یخچال کم شیب عبور کردیم. کمی ضعف جسمی بر همنوردمان (محمد زارع) مستولی شده است. جاوید با تجربه، مشغول بررسی و مداوای اوست. بقیه افراد گروه کم کم  به قله نزدیک شده بودند و همگی به سمت قله حرکت می کردند. قله سبلان (دریاچۀ قله) در ساعت 10:35 در دیدرس ما قرار گرفت.

  چشم انداز زیبای قله به همراه دریاچه قله (با رنگ آبی مایل به سبز) خستگی صعود را از اعضای گروه دور کرد. پس از گفتن تبریک و خسته نباشید به یکدیگر، سرود ای ایران را خوانده و خداوند متعال را شکر کردیم که توانایی انجام این کار را به ما داده تا در چنین منطقۀ زیبایی حضور پیدا کنیم. سپس بنر تیم کوهنوردی دانشگاه بر فراز قله سلطان به اهتزاز در آمد و عکس دسته جمعی گرفتیم.

   پس از استراحتی نسبتا مفصل و گرفتن عکس های یادگاری، در ساعت 11:30 با قله خداحافظی و به سمت پناهگاه حرکت کردیم. سرانجام در ساعت 14:30 به پناهگاه رسیدیم. پس از استراحتی کوتاه و ادای نماز ظهر و عصر و صرف ناهار، وسایلمان را برای فرود به شابیل بصورت پیاده روی آماده کردیم. کوله ها را بسته و  در ساعت 15:30 به سمت شابیل حرکت کردیم. در ساعت 17:30 به محل پارک اتوبوس مان رسیدیم و همراه همنوردان به سمت آبگرم شابیل رفته و از آب گرم آنجا بهره مند شدیم. ماساژ درمانی کمک بسیار بزرگی به کوهنوردان خسته می کند، تمامی دوستان مشغول بکارند، بجز من که چون به تازگی به این جمع پیوسته ام از این تفریح محرومم و کسی دعوت به ماساژ نمی کند!

  پس از پایان برنامه با بازگشت تمام گروه به اتوبوس، در ساعت 20:00 به سمت لاهرود حرکت کرده و در ساعت 21:00 به این شهر رسیدیم. برای صرف شام و ادای نماز مغرب و عشاء در لاهرود توقف کرده و سپس به سمت اردبیل حرکت کردیم. در ساعت 22:30 به اردبیل رسیدیم و حرکت خود را به مقصد تهران ادامه دادیم. در ساعت 8 صبح روز یکشنبه 8 مردادماه در ترمینال غرب پیاده شدیم و برنامه پس از 3 روز به پایان رسید.

  این صعود موفقیت آمیز را به تمام دوستان عزیز گروه؛ آقایان محسن سید یزدی (مربی کوهنوردی)، مهندس نصیر علیزاده (مربی انجمن کوهنوردی دانشگاه)، سید محمد سید یزدی (دبیر انجمن دانشجویی کوهنوردی دانشگاه و سرپرست تیم)، مصطفی خرسندی، ایمان ناطقی، مسعود قیصری، حسین میرزانژاد، محمد امین امجدی(عکاس گروه)، امین کریمی، محمدرضا بحری، محمد رشوند، مسعود چناری پاریزی، امیر نیکبخت، رضا زارعی، سجاد حمره، ناصر فریاد، جاوید جلالی فر و علی صفی قلی تبریک می گویم و برای تمامی همنوردان عزیز آرزوی موفقیت می کنم و به امید برنامه های بهتر و مفید تر در آینده برایشان آرزوی لحظاتی خوب و خوش دارم.

صدهزاران/حسین نصرتی/ صعود به قله سبلان

 

صدهزاران/حسین نصرتی/ صعود به قله سبلان

صدهزاران/حسین نصرتی/ صعود به قله سبلان

 

صدهزاران/حسین نصرتی/ صعود به قله سبلان

صدهزاران/حسین نصرتی/ صعود به قله سبلان

صدهزاران/حسین نصرتی/ صعود به قله سبلان

صدهزاران/حسین نصرتی/صعود به قله سبلان

صدهزاران/حسین نصرتی/ صعود به قله سبلان

صدهزاران/حسین نصرتی/ صعود به قله سبلان



موضوع مطلب : اجتماعی

ارسال شده در تاریخ : یکشنبه ۱٥ امرداد ۱۳٩٦ :: ٧:۱٧ ‎ق.ظ :: توسط : حسین نصرتی

    خانه ها همیشه جزو مهمترین بخش از خاطرات ما محسوب می شوند. این خانه ها اثرات عمیقی در مخاطب دارند. لازم نیست که یک روز بارانی یا برفی باشد و یا رنگین کمانی در آسمان پیدا شود تا خاطره ای در ذهن ها نقش ببندد. خانه اگر خانه باشد، همان روز مره گی هایش هم در خاطره ها جاودان می شود. خانه اگر خانه باشد، بسیاری از خاطره ها در آن زاده می شوند؛ اصلا" خاطره ساز بودن خانه ها به شکل و شمایل ظاهری آن و به جنس معماری و نوع مصالح آن که نیست، به خیلی چیزهای دیگر است که با هم در این پست مرور می کنیم، فقط این را می دانم که به آهن و سیمان نیست، این را هم می دانم که به خاک و گل و کاهگل ممکن است باشد!

    خاطره ها آسان خاطره نمی شوند، خاطره ها در فضاهای معمولی و در سنین عادی و یا آدم های معمولی شکل نمی گیرند. خاطره ها برای لحظه های خاص زندگی کمین می کنند، مثل همان باران بی امان آن شب بهاری اردیبهشت در سال 1364 که من و مادرم را در بام غافلگیر کرد. همان شبی که بیش از یک شبانه روز پشت سرهم باران می بارید و مرحوم مادرم مرتب به بالا پشت بام سر می زد و آبراهه و ناودان پشت بام را نگاه می کرد که مبادا سقف این خانه در نبود پدر بر سرمان آوار شود. همان شبی که مادر هر چقدر کاسه و قابلمه داشت در کف خانه مان چیده بود و آبچک های سقف را با آنها تراز کرده بود که فرش ها خیس نشوند. خاطره ها آنجایی شکل می گیرند که من تنها 14 سال داشتم و در حالی که در رختخوابم خوابیده بودم، نیمه شب همان شب بخشی از سقف خانه در کنارم آوار شد و مادر مهربانم سراسیمه مرا به اتاق دیگر هدایت کرد.

صدهزاران/حسین نصرتی/ بام

    خاطره ها با پشت بام خانه ای که رو به مغرب است و به وسعت دره های "حسن آباد" و کوه "شاه جهان"، و تصویر اتوبوس مرحوم "حاج محمدرضا فرخنده" که پیچ جاده "قزل بل" را می پیچد. برای پنجره ای رو به کوه که هر روز یک رنگ است، پای درختان توت حیاط مان که سبزی شان آسمان را کمرنگ و بی جان جلوه می دهد. برای اتاقک کاهگلی باغ "گونی" متعلق به "عمه لیلا" و شوهرش "کبلی معدرام" که از فرسودگی حرف می زنند.

    اینهایی که گفتم را نمی شود به زور ساخت. اصلا" گیرم که این روزها همه با یک تلفن همراه، و مسلح به دوربین دیجیتال، و با یک دستگاه مونوپاد، با منجمد کردن همه لحظه ها کمین کرده باشند، اما منجمد کردن لحظه که خاطره سازش نمی کند و به آن معنی نمی بخشد، از روزمره گی فراترش نمی برد. حتی لحظه هایی هم هستند که بدون انجماد هم مصنوعی می مانند؛ خاطراتی که با شادی پیوند دارند و با آدم هایی که حضورشان زندگی را خوشایند کرده است.

    همیشه فضاها خاطره ساز نیستند و همیشه هم به یاد نمی مانند، روح روابط در خانه ها مهم است. اصلا" مثل همین روزهایی که توی این چندساله در این خانه جدید و با موقعیت ممتاز ساکن شده ام، اما هیچ خاطره ای از آن در ذهنم نقش نمی بندد. من سالهای سال است که در این محل ساکنم، اما وقتی به چند سال قبل تر می روم و حتی وقتی برای یک بار هم در کوچه های تنگ و تاریک "بام" قدم زده ام، برای همیشه آن گذر از تاریکی به نور و ابهام فضا را به یاد دارم. یا خاطرات همین خانه پدری را!

    فضاهای خاطره ساز شاید فضاهایی هستند که آنجا بودن را به گونه ای دیگر تجربه کرده ایم، فضاهایی که در آنجا احساس امنیت کرده ایم؛ فضاهایی که به جز کامل بودن به عنوان یک فضای زندگی، چیزی فراتر در خودشان داشته اند، کیفیتی که زنده شان کرده، کیفیتی که گاه پیوند می خورد با نور و منظره، با گیاهان و درخت بادام و توت و گردو، با گنجشکان روی این درختان، با گل بوته های محمدی، با کلاغ هایی که بام بالاخانه می نشینند و غروب هنگام قار قار سر می دهند و بیچاره مادر نگران می شود که نکند اتفاق نامبارکی قرار است بیفتد که این کلاغ های بدشگون پشت بام مان جاخوش کرده اند و چقدر مخلصانه و متواضعانه "دست نماز" (وضو) می گیرد و رو به قبله می ایستد و نماز می خواند و مرتب آیه الکرسی را زمزمه می کند. خاطره یعنی همین، یا صدای آب ناودان هایی که فصل بهار در کوچه ها سرازیر می شوند و بوی کاهگل تمام کوچه را پر می کند، یا بوی نان تازه مادر که در غروب یک روز پاییزی تمام حیاط را معطر می کند و متعاقب آن من به همراه برادرانم مهدی و رسول بر لبه تنور می نشینیم و پاهایمان را به درون آن آویزان می کنیم تا از حرارت ملایم آن لذت ببریم. خاطره یعنی لمس برف و سرسره بازی در قبرستان قدیم. خاطره یعنی دنبال کبک های گرسنه کردن در دره های "لاشه" یا "دوغوزدره".

  اینها همه خاطره است، اینها همه زیبایی است، اینها همه ماندگار است و در ذهن نقش بسته؛ با این همه خاطره فقط کافی است چشم هایمان را ببندیم و برویم سراغ بایگانی خاطرات و برای یک لحظه کوتاه در شلوغی شهر و گرما و کار، آن احساس خوب امنیت را به یاد بیاوریم، من معتقدم شدنی است! شما هم چنین کنید.

صدهزاران/ حسین نصرتی/ بام

صدهزاران/حسین نصرتی/ بام

صدهزاران/حسین نصرتی/ بام



موضوع مطلب : بام

ارسال شده در تاریخ : چهارشنبه ۳۱ تیر ۱۳٩٤ :: ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ :: توسط : حسین نصرتی

    باز هم یک ماه رمضان دیگر در حال رفتن است. سال بعد، ماه مبارک بعد، کدام مان هستیم، کدام مان به چه بیماری و گرفتاری مبتلا شده ایم و آیا دیگر توفیق بهره مندی از فیوضات این ماه را خواهیم داشت؟ احتمالا" کسانی از جمع های ما به دیار باقی شتافته اند. کسی چه می داند، شاید این ماه رمضان آخرین ماه رمضان باشد؟ شاید دیگر اصلا" توانی نداشته باشیم که روزه بگیریم، شاید هم آخرین باری باشد که توان فطریه دادن و نماز خواندن را داریم!

صدهزاران/حسین نصرتی/

    پرداخت زکات فطره در عصر کنونی از زوایای مختلفی قابل بررسی است. الان که برخی از ما روزه داران می خواهیم فطریه خود را کنار بگذاریم، وقتی میزان آن اعلام می شود، کلی اعتراض و انتقاد نسبت به مقدار آن داریم و با این نوع کارها از خلوص نیت یک ماه روزه داری خود می کاهیم. از یکطرف می خواهیم به مسائل شرعی و دینی پایبند باشیم، از طرف دیگر میزان فطریه را زیر سوال می بریم، دست آخر هم بالاخره در کشاکش ترس از عقوبت، مجبور به پرداخت می شویم، اما آنقدر اما و اگر می آوریم که اجر روزه داری مان را از بین می بریم.

    آنطوری که یادم می آید مردمان قدیم هیچگاه مثل ما نبودند. آنها بنیادگراتر بودند و میزان تقیدشان به رعایت آداب شرعی بیش از ما بود. آنها برای این روز برنامه های ویژه ای داشتند؛ از یک طرف بابت یک ماه روزه داری بسیار خوشحال و خوشنود بودند، از طرفی دیگر از اینکه این ماه به پایان رسیده، ناراحت و غمگین بودند. آنها میزان فطره اعلام شده خود را به بهترین وجه ممکن و با سخاوتمندی بسیار پرداخت می کردند؛ اگر چه چرخ زندگی شان به سختی می چرخید!

    غروب بیست و نهم یا سی ام ماه مبارک رمضان، پدران و مادران مان از فراز پشت بام ها با هدف رویت هلال ماه شوال که معتقد بودند دیدن آن ثواب بی شماری دارد، به کنج دره های حسن آباد و لاشه خیره می شدند. تا چشم کار می کرد خانواده ها با انگشتان خود به گوشه آسمان اشاره می کردند. صدای سلام و صلوات لحظه ای قطع نمی شد؛ اگر هلال ماه دیده می شد به حظی وافر می رسیدند و هیجان قبولی عبادات یک ماه آنها با رویت ماه شوال به اوج می رسید. در این هنگام لبخند بر لبان آنها کاشته می شد، پدر به مادر نگاه می کرد، مادر به فرزندان و هر دوی آنها فرزندانشان را غرق در بوسه می کردند.

    پدر بلافاصله از پشت بام بالاخانه به پایین می آمد و مستقیم به کندوخانه می رفت. با قرائت سوره "انا انزلناه فی لیله القدر" به آرامی دهانه کندو را باز می کرد و میزان فطریه هر یک از اعضای خانواده را در کیسه ای می ریخت. پس از آن هر یک از اعضای خانواده را صدا می کرد و از آنها می خواست تا دستی بر گندم بگذارند. برای رعایت احتیاط در پایان هم یکی دو کیلو گندم بیشتر به کیسه سرریز می کرد تا ذره ای در انجام عبادات خود کوتاهی نکرده باشد! مرحوم پدر و دیگر معاصران او این فطریه را با اشتیاق زاید الوصفی می پرداختند. اما اکنون که جمعیت شهری بر جمعیت روستایی غلبه کرده و طبیعتا" رفاه و آسایش آنان نیز بیشتر شده است، به نظر می رسد بجای بزرگی و بخشش فزون تر، تشکیک در انجام فرائض دینی و مسئولیت های اجتماعی مان بیشتر شده است. مطمئنا"سخاوت و بذل و بخشش والدین مان بیشتر از ما بوده است. آنها کار خیر خود را طوری انجام می دادند که انگار آخرین آن است؛ برای همین پرداخت فطریه و حضور در نماز عید فطر را با حال خاصی انجام می دادند؛ امیدواریم ما هم بتوانیم همان حال خوب را داشته اشیم و آرزو می کنم در همان مسیر حرکت کنیم.

    اما فطریه ها آن زمان در اختیار معتمدینی در بام قرار می گرفت که بخوبی می دانستند آن را میان چه کسانی و در کجا توزیع کنند. امروزه با گسترش پدیده شهرنشینی، یافتن افرادی که نیازمند زکات فطره باشند دشوار است. برای همین بهتر است آنها را  در اختیار مرکزی که هم اکنون در بام مستقر است و فعالیت های بسیار موثری از خود بروز داده، قرار دهیم. به مرکز نیکوکاری بام و مسئولان آن اعتماد کنیم و نه تنها در این وقت سال، بلکه برای همیشه و در تمام طول سال، کمک هایمان را در اختیار این مرکز قرار دهیم. ابن مرکز بانک اطلاعاتی خوبی ایجاد کرده و ضمن شناسایی افراد، به نوع نیاز مددجویان خود نیز اشراف کامل دارد. این مرکز به وکالت از ما، ماموریت کمک به فقرا و نیازمندان را به عهده دارد. شایسته است از فرصت بوجود آمده برای رفاه حال و بهبود معیشت همنوعان خود استفاده کنیم.



موضوع مطلب : بام

ارسال شده در تاریخ : جمعه ٢٦ تیر ۱۳٩٤ :: ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ :: توسط : حسین نصرتی
درباره وبلاگ
حسین نصرتی
نامم حسین است، چون سیزدهم محرم متولد شده ام، رشته تحصیلی ام ارتباطات، کارم نیز در ارتباط با خبر است. مشی زندگی و افکار و اعتقاداتم مبتنی بر اصل میانه روی است؛ چنانکه حضرت علی(ع) می‌فرمایند: میانه روی در کارها را دریاب؛ زیرا کسی که از میانه روی برگردد، ستم کند و کسی که آن را فرا گیرد به عدالت رفتار کند. از طرفی به این سخن آن حضرت (ع) نیز ایمان دارم که می‌فرمایند: درآنجا که باید سخن گفت، خاموشی سودی ندارد و آنجا که باید خاموش ماند، سخن گفتن خیری نخواهد داشت. مطالب من در زمینه های سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و...ارائه می‌شوند. گاهی اوقات تحلیل می کنم، گاهی انتقاد، گاهی هم دفاع و گاهی نیز سکوت. معتقد به نظام جمهوری اسلامی ام و خود را موظف به تعالی ایران می دانم. اگر هم نقدی می‌کنم، برای دلسوزی و حفظ آن است. تلاشم آنست تا در این وبلاگ برای دلم بنویسم و هیچوقت فکر و تحلیلم را به کسی تحمیل نکنم.

آرشيو وبلاگ
صفحات وبلاگ
RSS Feed